شهرزاد قصه گو

 

به فرياد و فغان آرد قلم‌ها و زبان‌ها را
از او شرح يكايك قصه‌ها و داستان‌ها را
چو رستم خيره سازد ديده‌ي شهنامه‌خوان‌ها را
چرا بوسي براي منصب و زر آستان‌ها را
زمان از لوحِ خاطر بستَرد نام و نشان‌ها را
درونش دستِ جمشيد و سرِ نوشيروان‌ها را
در آخر رهزنِ ايام زد آن كاروان‌ها را
مگر در خواب بيند غيرت آرش كمان‌ها را
گهي مبهوت سازد كارِ دنيا كاردان‌ها را
به پايين مي‌كشاند چرخ گردون سرگران‌ها را
خزان پژمرده سازد رنگ و روي بوستان‌ها را
بده توش و تواني گر تواني ناتوان‌ها را
بيفزايد تَف آهي، تبِ آتشفشان‌ها را
قرين خاك گرداند فلك صاحبقران‌ها را
به چشم معرفت بيني اگر سود و زيان‌ها را
ببين تاثير نيروي سلاح خسته جان‌ها را
كه چون پيكانِ آذرگون گدازد استخوان‌ها را
بسنجي گر به ميزان خرد احوال آنها را
به نيروي تفكّر چون به پيوندي زمان‌ها را
فرو ريزد به پايان جبر دوران خانمان‌ها را
به هر سويي كه مي‌خواهد بگرداند عنان‌ها را
كه گريانَد به سان ابرِ اردي آسمان‌ها را
                                                                  
/

 

اگر آهي فروزد شعله، سوزد خانمان‌ها را
زمانه‌شهرزادِ‌قصه‌گويي‌هست، با گوش‌دلت‌بشنو
هزاران قصه پردازد گهي تلخ و گهي شيرين
تو را گويد، كه چيزي نيست از آزادگي برتر
مكن دل خوش به نامي با نشاني زانكه در پايان
اگر با پنجه‌ي عبرت بكاوي خاك را بيني
هزاران كاروان زين راه با شور و اميد آمد
بُوَد البرز با آن بُرز
(1)
و فرّ در خواب و بيداري
گهي عقل و خرد از بازيِ گردون شود حيران
ز كِبر و سرگِراني هيچ كس طرفي نمي‌بندد
بهار و سبزه و نسرين و گل، ديري نمي‌پايد
چو ايّامت بُوَد فرّخ متاب از ناتوانان رخ
ز اشك دردمندان گاه سيلابي شود جاري
زمانه با زِبَردستي، زبَرها را به زير آرد
ستمگر نيست سودش بيش از رنج ستمديده
بسوزد گاه كاخ ظالمي از آه مظلومي
به مژگان‌هاي اشك‌آلود لختي ژرف‌تر بنگر
بُود مظلوم در هر جا اسير قدرت ظالم
به زنجير قرون پابستگان و خستگان بيني
چو كردي خانه بر كاخ ستم هرگز مشو ايمن
زمانه چون سواري تيزرو بي‌وقفه مي‌تازد
ز آه و ناله‌ي دل‌خستگان «توران» مشو غافل
                                                                
/

1-  بلندي و شكوه