|
شكايتگر و ناشكيبا چرا؟
به دست قضا، بي محابا چرا؟
رها كردن آن را به فردا چرا؟
به ناپختگي شور و غوغا چرا؟
فروبسته چشم از تماشا چرا؟
تن و جان سپردن به دريا چرا؟
زدن مشت بر سنگ خارا چرا؟
چو دشمن ستيزد، مدارا چرا؟
ز ديو فسونكار پروا چرا؟
شدن با كلاغان همآوا چرا؟
فرو بسته لب غنچه آسا چرا؟
پس اين گير و دار من و ما چرا؟
چنان بوم، شوم و غم افزا چرا؟
تويي گوهر آرا، خود آرا چرا؟
دهش كن نهان، آشكارا چرا؟
كني رازِ بنهفته اِفشا چرا؟
زني تيغ بر پشت دارا چرا؟
شكسته است ديوان كسرا چرا؟
كني رازها را هويدا چرا؟
تو از آن بسازي معمّا چرا؟
غمين خاطر و محنتافزا چرا؟
شِكن بر رخ مهر سيما چرا؟
دگر ديدگان گهرزا چرا؟
چو توفنده توفانِ صحرا چرا؟
/ |
|
فرومانده در كار دنيا چرا؟
سپردن سرِ رشته كارِ خويش
چو امروز كاري تواني بكن
گرت آتش و سوز در سينه نيست
جهان ديدني و خوش و خرّم است
اگر با شنا آشنا نيستي
مرو از پي كار سخت و محال
مُدارا به دشمن گهي نارواست
اگر پاكدل باشي و پاك جان
تواني چو با بلبلان نغمه خواند
به هر جا چو گل خنده آور به لب
به چشم حقيقت من و ما، يكي است
اگر هُدهُد خوش خبر نيستي
به آرايهها دل چه بندي عَبَث
ستوده است داد و دِهِش در نهان
چو گشتي به كارِ كسي رازدار
به سودِ سِكندر، چو جانوسيار(1)
ثباتي اگر داشت كارِ جهان
چو منصور در جمع نامردمان
ز خلقت مُراد خدا نيكي است
به دلشادي و شادماني گراي
ميَفكَن به خيره بر
اَبرو، گره
گرت نيست لبخند گوهر نشان
به گيتي بِچَم همچو خرّم نسيم
/ |