خيّام

 

ز عظر يادش پُر كن دماغ و دامان را
ز غنچه و گل انديشه‌اش بهاران را
كه پروراند چنين عالم سخن دان را
ز نام او به جهان فخر هست ايران را
كه نيست قيد مكان در جهان بزرگان را
كه پي برد به خرد راز چرخِ گردان را
ببين به ديده‌ي دل ارج و فرّ انسان را
در اوست جمع، نگر دانش فراوان را
اگر بجويي از آغاز تا به پايان را
بكرد فاش بسي رازهاي كيهان را
زمام داده ز كف يافت، عقل و برهان را
چو ناشناخته ديد اين بلند ايوان را
كه تا بجويد بهرام و تير و كيوان را
نظاره كرد ار آن اختران رخشان را
كز آن شناخت تواني، حساب دوران را
يساخت بهر رياضي اساس و بنيان را
هم او نگاشت رسالات جبر و ميزان را
فزود شور بسا بلبل خوش الحان را
بَري زِ ياد نوايِ هزاردستان را
به خلق بويِ گل و عطر سنبلستان را
نگفت مدح، امير و وزير و سلطان را
به هر كسي ندهد اين بزرگ عنوان را
به ياد و حافظه بسپار نام آنان را
به فضل و دانش او هيچ‌گونه نقصان را
چو اهل دل نستايند جز بزرگان را
كه گوهريست شناسنده دُرّ غلتان را
ستوده رادي و آزادگي و ايمان را
مگير كوچك و خُرد اين درودِ شايان را
ثنا سزاست چنان اختر فروزان را
چو گستراند كريمانه خوان الوان را
فرشته تاب نيارد حضور شيطان را
گه شمرد فساد و ريا و دستان را
دريغ و درد كه هرگز نيافت درمان را
نتافت چهره و نسپرد راه خذلان را
نكاست از دل و جانش فروغ يزدان را
كه بود پيرو بي‌قيد و شرط وجدان را
مقامِ شامخِ آن فيلسوف فرزان را
كزان بسنجد هر راست را و بهتان را
سياه روي كند ناكسان نادان را
شنيد مژده‌ي ديدارِ جان جانان را
در آن دمي كه سپرد اين سراي ويران را
به ديگران بسپُرد اين فراخ ميدان را
                                                         /

 

به نام نامي خيام تازه كن جان را
چو بنگري به گلستان طبع او بيني
درود و تهنيت و آفرين به نيشابور
سخن نسخته
(1) بگفتم، چو ژرف درنِگري
جهان به نام پرآوازه‌اش به خود نازد
چنان ستيغِ دماوند برده سر به فلك
ز چهره‌هاي درخشانِ دانش و ادب است
نجوم و هيئت و شعر و رياضي و حكمت
بزرگ مرد حكيمي چو او كم آرد دهر
به ياري خرد و رأي روشن و دل پاك
به نظمِ خلقت كون‌و‌مكان چو درنگريست
رسيد از رهِ كاوش به وادي حيرت
ز نردبانِ خِرد رفت تا فراز سپهر
نظام زيج ملكشاهي از فضايل اوست
به گاهنامه، اساسي نوين به جاي نهاد
نگاشت طُرفه كتايي به شرحِ اُقليدس
به يُمن فكر توانا و عقل ژرف نگر
ز شعرهاي پر از مغز و نغز و شيوايش
رباعيات ورا، چون به گوش دل شنوي
هنوز گلبن نوروزنامه‌اش
(2) بخشد
ببين بلندي طبع ورا كه در همه عمر
اگر حكيم به او گفته‌اند، در خور اوست
ستايشش بشنو از زبانِ اهلِ خرد
سنايي است ستاينده‌اش از آن‌كه نديد
اگر كه مدح از او گفته بيهقي، نه عجب
نظامي اَر به بزرگيش ياد كرده به جاست
اگر به شعرِ تَر او را ستوده خاقاني
درود خواند بر او طبع و خامه‌ي عطار
به‌غرب‌سارتون
(3) او را ستود و تحسين‌كرد
به ريزه‌خواري خوانش نشسته‌اند بسي
ز ناكسانِ رياكارِ خودستا بگريخت
دروغ و كينه و نيرنگ را ملامت كرد
دلش گرفت ز اهلِ تظاهر و سالوس
چو تير طعنه به سويش رهاشد از هرسو
اگر چه تهمتِ ناحق بر او بسي بستند
اثر نداشت در او ژاژخوايي دونان
نساخت كم سخن خام و سست مدعيان
به دست پير زمان جاودانه ميزانيست
زمانه چون بنشيند به داوري، بي شك
رسيد چون كه به هفتاد و اند سالش عمر
شفاي
(4) بوعليش بود در ميان دو دست
ربود گوي نكونامي و به مينو رفت
                                                      /

1- نسجيده، ناموزون، نادرست

2- كتاب نوروزنامه اگرچه منسوب به خيام است، ولي به نظر برخي از دانشمندان نوشته خود خيام نيست و مربوط به شخص ديگري مي‌باشد.

3- يكي از دانشمندان معروف علوم در اروپا كه كتاب تاريخ علومش معروف است او قرن‌ها را به نام بزرگ‌ترين دانشمندان آن قرن نام‌گذاري كرده و قرن پنجم هجري را به نام خيام ناميده است.

4- اشاره به كتاب معروف شفاي ابو علي سينا