راز آفرينش      

 

چيست اين خرگه بي‌بام و در خضرا
كه بر آن دست فلك دوخته گوهرها
روشنان را همه رخشان و فلك آرا
كه بود بر من و تو، مخفي و ناپيدا
آفريننده و داناي جهانفرما
كرده كيهان و فلك را چو زمين بر پا
كه دهد هستي و سامان به همه دنيا
اوست انگيزه و باقي به رهش پويا
شود افروخته چون كوره آتش‌زا
پر شود چهر سپهر از گهر لالا
اخترانيست فلك سير و فلك پيما
راه پويند به سوي هدفي والا
اختران را بفروزد به شب ظلما
به يكي جامه نيلوفري زيبا
روشن و خاطره‌انگيز و خوش و زيبا
جِرم‌هايي كه بود سخت‌تر از خارا
پر بود از خط ناخوانده و ناخوانا
هست در پرده‌ي اسرار، نهان بر ما
تا در بسته گشايند كليد آسا
راز سر بسته كيهان بشود افشا
ره گشايد به سپهر و فلك بالا
شايد اين راز كليدش بشود پيدا

                                                      /

 

چيست اين گنبد گردنده اندروا
چيست اين طارم نيلوفري روشن
قبّه‌اي گرد و مدوّر كه بر آن بيني
كهكشان‌ها و فلك‌ها و افق‌هاييست
از ازل تا به ابد قدرت بي چونيست
نظم و هنجار و نظاميست، كه از آغاز
آسمان‌ها و زمين پيرو نيروييست
از پي كار هدفمندي و مقصودي
روز، خورشيد دل‌افروز بر اين گنبد
چون‌كه خورشيد نهان گردد و شب آيد
آن‌همه ثابت و سياره در آن چنبر
وان ‌همه اختر تابنده گردون سير
فرّ آن قدرت يكتاي خداوندي
تكمه از خرده الماس نشانيد است
اختراني كه بتابد شب تاريك
اي بسا صخره و سنگند و در آن باشد
آفرينش چو كتابيست كه اوراقش
ويژه ديباجه و آغاز پر از رازش
بخردان گرچه در اين راه بسي كوشند
باز باور نتوان كرد به اين زودي
ليك دانم كه بشر با خردش روزي
آن زمانيست كه در پرتو دانايي
                                                  /