|
بيداد و ظلم ديده و
دستانها
ناليدهاي چو ني به نيستانها
با اشك چشم و خون جگر خوانها
يادآور لطافت بارانها
ديدي ستم ز تندر و توفانها
گردن نهاده بر همه فرمانها
هستي و زندگاني انسانها
نيكان و بخردان و جهانبانها
آنگه نهاد رو به دبستانها
شمع فروغمند شبستانها
رونق گرفت از تو گلستانها
جان دادهاي به دفتر و ديوانها
گوي سبق ربودهاي ز ميدانها
الكن بود زبان سخندانها
پژمردهاي ز سوز زمستانها
ديدي غم زمانه به دورانها
دادي چه كشتهها و چه قربانها
پرداختي غرامت
و تاوانها
سودي ندارد آن همه عنوانها
نقشي است بيثبات بر ايوانها
لنگ است پاي منطق و برهانها
رونق دهند و جلوه به دكانها
تا بر هباست پايه و بنيانها
تا بگسلد هر آينه پيمانها
تا گفته نايد از بن دندانها
تا نابرابري است به ميزانها
تا سست مانده پايه ايمانها
تا زور هست حاكم انسانها
تا زان، چو توسني است به جولانها
در مُلك چين و كشور خاقانها
با اختلاف بينش مهمانها
باشد مثال مشت به سندانها
با آگهي و بينش وجدانها
با نور علم و روشني جانها
با سعي در زدودن حرمانها
چون از خداست خلقت انسانها
خشكيده باد ريشه كفرانها
/ |
|
زن، اي ستم كشيده به
دورانها
فريادي از سراسر تاريخي
گستردهاي به بزم زِبَردستان
سنگ صبور هستي و در آن حال
اي سرو ناز سايه فكن يك عمر
اي مادر اي فرشته هستي بخش
از دامن تو يافته استمرار
دامان مهرپرور تو پرورد
اول بشر ز دامن تو آموخت
شوقِ فروزش از تو فرا بگرفت
گل از تو رنگ و بو به وديعت برد
شعر و ادب ز نام تو نامي شد
در علم و دانش و هنر و فرهنگ
در وصف حسن و شرح دلارائيت
هرچند خود بهار طرب زايي
اي روح پاك، اي همه زيبايي
از تيغ زن ستيزي نااهلان
آري به جرم مادر و زن بودن
اي زن قسم به حرمت انساني
تا مرد فكر سلطه بود، زن نيز
جهل و خرد ستيزي تا تازد
ناداني و خرافه و موهومات
تا ساق و شاخه بگسلد از ريشه
تا خانوادههاست اساسش سست
تا مرد نيست با زن خود همدل
تا قدر خويش را نشناسد زن
تا همرهي نباشد و هم فكري
تا سلطهجو سلطهپذيري هست
تا ديو دل سياه هواي نفس
صدها نشست و گردهم آيي نيز
با گونهگون تضاد و دگرگوني
سامان به كار زن ندهد، زنهار
بيشك بياري خرد و دانش
با اعتلا و گسترش فرهنگ
با ديدگان باز و دلي بيدار
مرد و زنند نزد خدا يكسان
تبعيض بين اين دو بود كفران
/ |