|
ز يك ناحق تبه گردد اساس
زندگانيها
ز مهر آموز راه مهر و رسم مهربانيها
كه تا راهت بَرد بر كويِ عشق و جانفشانيها
حكايتهاي پندآموز و نغز از پهلوانيها
نه جاه خسرواني ماند و نه فرّ كيانيها
قلم بشكست با ناباوري در دستَ مانيها
نه پرويز است و شبديزش، نه آن مَركب دوانيها
بِهِل نام و نشان در راهِ بي نام و نشانيها
نيفزايد جُوي بر كس غرور و سرگرانيها
كه فردا ميرسد از ره، زمان ناتوانيها
چه سود از توسني و سركشي و بدعنانيها؟
غم و اندوه باشد در كنار شادمانيها
بود صاحبدليها برتر از صاحبقرانيها
زماني سر زند از نوجواني، قهرمانيها
كه بس ناكامي آرد در كنار كامرانيها
كهنسالي است آغازي به پايان جوانيها
فرو بگذار با دونان ره و رسم تبانيها
بسا مُردن بود خوشتر ز برخي ديرمانيها
اگر با دزد همدستي چه سود از پاسبانيها؟
خوشا پويايي و هُشياري و روشنروانيها
/ |
|
حقيقت را مپوشان در
حجابِ تَر زبانيها
در اين گردونهي گردان كه گيتي جزيي از آنست
دلي بايد چنان آيينه و چشمي حقيقتبين
ز اوراق غرورانگيز تاريخِ وطن بشنو
نگر شهنامه را با چشم معني تا كه دريابي
به هم پيچيد ايوانِ مداين در خَم گردون
شكوه و جاه پرويزي دگر افسانه شد، اكنون
پيِ نام و نشان با صرفِ وقت و جان چرا كوشي؟
مشو افزون طلب در راه جاه و قدرت گيتي
به زخمِ خستگان بگذار مرهم تا توان داري
چو گيتي تند تازد، با مدارا رهسپاري كن
بود در ساغر گيتي گهي شهد و گهي حنظل
فروغِ جان و دل خوشتر ز جاه و مُلكِ اسكندر
پديد آيد گهي از مردم عادي جهانبيني
مباش آسوده و ايمن زِ مكرِ چرخِ بازيگر
جوانا روز برنايي ز پيري هم به ياد آور
ز هم پيماني نامردمان پرهيز اوليتر
نه هر كس طول عمرش بيشتر خوشبختتر باشد
هواي نفس چون دزد است و وجدان پاسبان، اما
دريغا زندگي «توران» به غفلت طي شد و خامي
/ |