مادر
 

كز فرّ تست، هستي فرزندت
با سوز و شور و عشق، بياكندت
گل رويد و شكوفه ز لبخندت
كز آن تو آگهي و خداوندت
وز نور ايزديست، فرآيندت
چشم كسي نديده همانندت
با مهر اوست يكسره پيوندت
با جان پاك و جسم توانمندت
زان داده‌اي خورِش به جگربندت
نوشانده‌اي به كودك دلبندت
سوزي نشسته است به هر بندت
گل‌واژه‌هاي چون شِكر و قندت
لالايي خوش و سخن و پندت
هر چند روزگار، بيفكندت
باشد به بند عاطفه پابندت
با روح تابناك و كرامندت
غمگين مباد خاطر خرسندت
جز شور و عشق نيست، خوشايندت
زيباتر از گل است شِكرخندت
خرداد و تير و آذر و اسفندت
مردم چو هور و نور، ستايندت
              
                                     /

 

مادر، به نام نامي فرمندت
روز ازل خدا چو جهان را ساخت
بوي بهار آيد از آغوشت
در سينه‌ي چو آينه‌ات، رازيست
پا بر سر بهشت خدا داري
در عشق و مهرورزي و جانبازي
نقشي ز شاهكار خداوندي
هستي فزاي نسل بشر هستي
خوردي اگر چه خون جگر، نه ماه
شيري كه شيره‌ي تن و جانت بود
شوري نهفته است به هر عضوت
در گوش كودك تو بهين آواست
خوش‌تر بود ز حكمت اشراقي
فرزندت از تو قامت و قد افراشت
اين را بدان كه طفل تو تا زنده‌ است
در راه او هماره فشاني نور
با خنده و تبسم او، شادي
چونان فرشته‌اي تو، ولي عاشق
خرّم‌تر از بهار بُوَد رويت
فرخنده باد بر تو چنان نوروز
مادر تو كيستي؟ كه به هر دوران
                                                  /