|
كه سخت در پي درمانِ
دردِ بيمار است
نگاهِ خستهي بيمار بر پرستار است
ز مردمي صدف سينهاش گهربار است
هماره همدم بيمار خسته و زار است
دو چشم او همه شب چون ستاره بيدار است
از آنكه نيك نهاد و فرشته كردار است
بسانِ شمع فروزنده در شب تار است
ادامه بخشِ رَهَش، همت پرستار است
كه او چو مادري از جان و دل فداكار است
كه راحت تن و جانِ مريضِ تبدار است
ز مهرباني و عشق و اميد سرشار است
هميشه با سپه درد و غم به پيكار است
بَرَد غم از دل غمديده زانكه غمخوار است
به فكر چاره و درمانِ درد و تيمار است
كه بهر او غم بيمار سخت دشوار است
هر آنچهاش بسِتايي، بحق سزاوار است
از آنكه مهر و رضايِ خدا در اين كار است
چنين عبادت «توران» قبولِ دادار است
/ |
|
فرشتهاي كه غم از دل
بَرَد پرستار است
پس از خدايِ جهانآفرين هستي بخش
سپيد پوش به رنگ شكوفههاي بهار
هميشه مونس رنجورِ نااميدِ نژند(1)
براي
آنكه بخوابد به راحتي بيمار
به خندهاي ببرد غم
ز خاطري ناشاد
ز هر طرف گذرد پرتو صفا بخشد
طبيب درد شناس است و چارهگر، امّا
عجب مدار از اين مهر و مردمي و صفا
درونِ سينهي پاكش تپد دلي پرمهر
نگاهِ گرم و نوازشگرش چو پرتو صبح
دَمي ز حال مريضش نماند او غافل
دواي تلخ ز دستش چو انگبين باشد
در آن زمان كه مريضش ز دل برآرد آه
از آن دهد به مريضش اميد و آرامش
ز جان و دل پي درمانِ دردها باشد
فري به كار پرستار باد
و خدمت او
عبادتي به جهان نيست به ز خدمت خلق
/ |