|
زبدهترين شهسوارِ پهنه
ناورد
جلوه شهنامه جاودانه نبودي
هيچ جهان پهلوان نكرده از آن بيش
رادي و آزادگي و شور و غرورت
جاي تو را پرنكرد جز تو دگر كس
چشم فلك هيچگه نديد شكستت
چشم و چراغِ دلاوران و دليران
چون تو پديد آمدي دگر به تو پرداخت
با پرِ سيمرغ زالِ زر نَبُدش كار(1)
داشت چنان بُرز و يال وقامت و كوپال
لشكرِايران نداشت چونتو توانبخش!
بر سرِ كاووس و همرهان چه گذشتي؟
آن شب تهمينه گر نبود كنارت
سوگ وي اينگونه جاودانه نبودي
بيژنِ دربند، باز بود گرفتار(4)
ميزدي از انتقام خون به رگش جوش(5)
گشت پر از سوگ و درد و غم، دلِ شادت
شد سببِ انتقامِخونِ سياووش
ياورِ كيخسروِ(6)
نژاده تو بودي
همچو شكاري فتاد سر به كمندت
داد به جرمِ گناهِ خود سر خود را
راهِ هزيمت گرفت در دلِ هامون
كشورِ ايران كجا در امن و امان بود؟
گلشنِ رويينتنش چنان نميافسرد
عرصه گيتي به خويش تنگ نميكرد
دوخت بههم تيرِ جان شكارِ تو او را
در همه احوال، چارهساز تو هستي
گاه چو كوهي و گاه قلّه اوجي
نامِ تو سرحلقه حماسه شناسيست
در همه آنها نشانِ پايِ تو باشد
بعدِ تو رودابه از چه گشت سترون؟(10)
از چه دگر رستمي نزاد ز مادر؟
بو، كه(11)
بيابيم رستم دگري را !
/ |
|
با تواَم، اي رستم، اي هميشه
اَبَرمرد
نامِتو گر زيبِ شاهنامه نبودي
آنچه تو كردي برايِ بوموبر خويش
غيرت و مردانگي و همت و زورت
داد چنان برتري تو را كه از آن پس
تيغ جهانگير تا كه بود به دستت
گر تو نبودي كه بود ياورِ ايران؟
گرچهبهرودابهزالِزر، دلوجان باخت
گر تو نبودي و آن تولّدِ دشوار
گرتو نبوديكدام طفلكمين(2)
سال؟
گر تو نبودي كه برنشيني بر رخش
گرتو نبودي، ز هفتخوانكه گذشتي؟
سوي سمنگان(3)
اگر نبود گذارت
نام ز سهراب در زمانه نبودي
گر تو نبودي كنارِ چَه به شبِ تار
گرتونبودي چهكس به كينِ سياووش؟
واي ز مرگش كه سوخت بيخو نهادت
سوز وگدازي كه زد به خونِرگت جوش
يارِ فرنگيسِ اوفتاده تو بودي
تا كه شد افراسياب بسته به بندت
ديد ز تيغت جزا و كيفرِ خود را
لشگر توران شكستخورده و دلخون
گر تو نبودي كه تاجبخشِ كيان بود؟
گر به تو گشتاسب(7)شاه
رشك نميبرد
با تو گر اسفنديار جنگ نميكرد
رفت شُغاد(8)
ارچه راه و رسم عدو را
در همه شهنامه سرفراز تو هستي
گاه چو دريا و گاه كوهه موجي
گرچه به شهنامه بسسرود حماسيست
شوكت ما از حماسههايِ تو باشد
با تواَم، اي رستم، اي يگانهتهمتن(9)
از چه نيامد پس از تو رستم ديگر؟
زال كجايي؟ بسوز باز پري را !
/ |
1- در موقع تولد رستم، رودابه
چون فرزندش از حد معمولي بزرگتر بود نتوانست بهطور طبيعي او را بدنيا بياورد.
سيمرغ در موقع جداشدن از زال در البرز كوه سه پر خود را به زال داد كه هر موقع
كار دشواري براي زال پيش آمد يكي از آن پرها را در آتش بگذارد تا سيمرغ
بلافاصله حاضر شود و گرفتاري زال را چاره سازد. يكي از اين سه پر را زال در
موقع تولد دشوار رستم بر آتش نهاد. سيمرغ بلافاصله ظاهر و براي بدنياآمدن رستم
دستور داد كه رودابه را نخست با مي مست و مدهوش كنند. سپس پزشك چيرهدست پهلوي
رودابه را بشكافد و فرزند او را بيرون بياورد. اين نوع زايمان را كه امروز
بهنام سزارين معروف است درحقيقت بايد رستمي خواند، چون براي اولين بار با
شكافتن پهلوي مادر، رستم بدنيا آمد. پر دوم را زال در موقع جنگ رستم و اسفنديار
كه نزديك بود اسفنديار بر رستم پيروز شود بر آتش نهاد و سيمرغ حاضر شد و به زال
گفت كه چون اسفنديار رويينتن است هيچ تيري بر بدن او كارگر نيست فقط چشمهاي
اسفنديار آسيبپذير است؛ بنابراين رستم براي شكست اسفنديار بايد تير به چشم
اسفنديار بزند. ولي پر سوم سيمرغ را زال هرگز بكار نبرد.
2- كمسال و خردسال
3- در شاهنامه اينطور آمده كه
رستم در خواب بود كه رخش اسب معروفش فرار ميكند. رستم پس از بيداري براي يافتن
اسب خود به سوي سمنگان ميآيد. شاه سمنگان چون از ورود رستم خبردار ميشود از
او پذيرايي شايستهاي بهعمل ميآورد. شب هنگام تهمينه دختر زيباي شاه سمنگان
كه آوازه دليري و شجاعت رستم را شنيده بود براي آن كه پدر فرزندش از دليرترين
مردان باشد براي مدت كوتاهي به عقد و همسري رستم درميآيد و سهراب را باردار
ميگردد و سهراب در تمام مدت زندگي جز در آخرين لحظات عمر، پدرش را نديد.
تهمينه نيز با وجود حُسن و زيبايي در تمام عمر همسر اختيار نكرد.
4- بيژن كه از پهلوانان نامي
ايران بود عاشق منيژه دختر افراسياب ميشود و منيژه هم به بيژن دل ميبازد ولي
افراسياب كه با ازدواج آندو مخالف بود دستور ميدهد بيژن را در چاه تاري
بيفكنند و بر سر آن چاه سنگ عظيمي بگذارند فقط روزنه كوچكي بر آن بود كه منيژه
هرروز از آن براي بيژن غذا به چاه ميافكند. با شنيدن اين خبر رستم خود را
بهصورت بازرگاني درآورد و با كارواني بهسوي توران آمد. منيژه چون ميشنود كه
از ايران كارواني به توران آمده به نزد رستم ميرود تا شايد بتواند براي رهايي
بيژن چارهجويي كند. رستم با اين كه ميداند طرف مقابلش منيژه دختر افراسياب
است ولي شرط عقل را از دست نميدهد و براي اين كه مينژه از جاسوسان نباشد،
انگشتر خود را كه بيژن ميشناخته در شكم مرغ برياني پنهان ميكند و مرغ را به
منيژه ميدهد كه در چاه براي بيژن بيفكند. بيژن پس از اين كه انگشتر را در شكم
مرغ مييابد از منيژه پرسوجو ميكند و پس از اطمينان طرفين، شبي رستم براي
نجات بيژن ميشتابد و او را نجات ميبخشد.
5- سياووش فرزند كيكاووس كه از
خردسالي در دامان پرمهر رستم پرورش يافت و رستم هر هنري كه ميدانست به سياووش
آموخت. پس از رسيدن به سن جواني نزد پدرش كيكاووس رفت نامادريش سودابه عاشق او
شد، ولي به كاووس اينطور وانمود كرد كه سياووش دلباخته او شده و قصد كامجويي
با او را داشته است. سياووش براي اثبات بيگناهي خود از آتش ميگذرد و سپس به
توران نزد افراسياب ميرود. افراسياب در آغاز با آغوش باز او را ميپذيرد و
دختر زيبايش فرنگيس را به همسري او ميدهد. سياووش شهري بهنام سياووشگرد بنا
مينهد. دريغا كه گرسيوز برادر ناپاك افراسياب با سخنچيني و بدگويي از سياووش
ذهن افراسياب را نسبت به سياووش بدبين ميكند تا جايي كه افراسياب دستور كشتن
سياووش را ميدهد و گروي زره نابكار سر سياووش را ميبرد. فرنگيس كه كيخسرو را
باردار بود او را بدنيا ميآورد و پس از چندي با ياري و راهنمايي گيو گودرز به
ايران ميآيد، رستم پس از اينكه فرنگيس و كيخسرو به ايران ميآيند بيشترين مهر
را به آنان ميكند و چون كيخسرو بزرگ ميشود با ياري رستم براي انتقام خون
سياووش به جنگ افراسياب پدربزرگ خود ميرود. رستم و كيخسرو، با مرگ افراسياب و
شكست لشكر توران، انتقام خون سياووش را ميگيرند.
6- كيخسرو پس از كشتن افراسياب و
شكست توران سالها به دادگري در ايران پادشاهي كرد. پس از چندي با عدهاي از
پهلوانان نامي ايران از شهر خارج شد. هنگام شستشو در چشمهاي از نظرها ناپديد
گرديد و زنده غايب شد. كيخسرو از نخستين زندگان غايب جاويد جهان است.
7- پس از ناپديدشدن كيخسرو، رستم
و ساير پهلوانان ايران لهراسب را كه از دودمان كيقباد بود به پادشاهي برگزيدند.
لهراسب پادشاهي خداشناس و پدر گشتاسب شاه كياني بود كه به همراه زرتشت در
آتشكده بلخ بهدست لشكريان ارجاسب كشته شد. گشتاسب و همسرش كتايون و پسرش
اسفنديار و ساير افراد خانواده و وزير خردمندش جاماسب و فرشوشتر و پشوتن و زرير
و ديگران كه همه از نزديكانش بودند دين زرتشت را پذيرفتند. گشتاسب شاه،
اسفنديار پسر لايق و رويينتن خود را كه هدفي جز گسترش دين زرتشت در جهان نداشت
براي اين كه او را مدتي از فكر جانشيني و بهدستآوردن قدرت منصرف كند اسفنديار
را به جنگ رستم فرستاد و به او گفت كه رستم را با كتف بسته نزدش بياورد. رستم
با آن سابقه پهلواني حاضر نشد با دستوپاي بسته نزد گشتاسب شاه بيايد. اسفنديار
بر اين امر اصرار داشت و اندرزها و سخنان رستم در او اثر نكرد، زيرا پدرش به او
گفته بود درصورتيكه رستم را دست بسته نزدش بياورد او را شاه ايران خواهد كرد و
همين امر باعث پافشاري اسفنديار شد و حتي نصايح مادرانه كتايون نيز در او اثر
نكرد. زيرا اسفنديار ميانديشيد كه به هرقيمتي شده براي اين كه دين زرتشت را
جهاني كند بايد تاج و تخت ايران را بهدست آرد؛ اين امر باعث جنگ بين رستم و
اسفنديار و كوري او بوسيله تير گز و مرگش گرديد.
8- شغاد برادر ناتني رستم كه بر
او حسادت ميورزيد براي اين كه رستم را از بينببرد بر سر راهش چاه ژرفي را كند
و روي آن را آنچنان پوشاند كه رستم در موقع عبور نتواند تشخيص دهد. شوربختانه
رستم كه بر اسب سوار بود در هنگام عبور از آن محل به آن چاه ژرف سقوط كرد ولي
در آخرين لحظه حيات تيري را كه به تركِش داشت بهسوي شغاد كه پشت درختي پنهان
بود رها كرد. درخت و شغاد را چنان بههم دوخت كه شغاد ناپاك خيانتكار در دَم
جان سپرد.
9- لقب رستم
10- نازا و عقيم
11- باشد كه