|
عشق وطن
آميخته با جان و تنم هست
اين دُرّ دري را كه به دُرج دهنم هست
آن آتش پرسوز نهان در سخنم هست
آري قلمم، تيشهي خارا شكنم هست
ايرانيم و خون و رگ آرينم هست
خار و خس تو لاله و سرو و سمنم هست
هم آرش ايرانفر و هم تهمتَنَم هست
تا پاي نگيرد تبر ريشه كنم هست
اندوه و غم و رنج تو، كوهِ محنم هست
بس زخم جگرسوز و كهن بر بدنم هست
هم راحت جان هم سبب زيستنم هست
هر كاوه فري بتشكن ممتحنم هست
او رستم و او بابك شمشيرزنم هست
ناپاكتر از ديو و دد و اهرمنم هست
آن بوي دلاويز چو مشك خُتنم هست
دور از تو و دامان تو، بيتالحزنم هست
شنهاي كويرت چو پرند و پرنم هست
همسنبل و همسوسن و هم نسترنم هست
خورشيد فروزندهي پرتو فكنم هست
جانكاهتر از نوحهي زاغ و زغنم هست
ميسوزم و پروا، نه از اين سوختنم هست
چون نخل كهن ريشه به خاك كهنم هست
در پرتو مهرت سرِ افروختنم هست
/ |
|
ايرانيم و ريشه به خاك
وطنم هست
هرگز به همه گوهر عالم نفروشم
درسينه نهان كردهام آتشكدهي پارس(1)
از سوز درون شد قلمم تيشه فرهاد
آزادهام و جز سر آزادگيم نيست
اي مام وطن، اي همه آزادگي و عشق
هر كس پي ارج تو قدم پيش گذارد
گر خصم نهد پاي در اين خاك كهنسال
شاديِ تو بخشد به دلم پرتو شادي
از تيغ عدويت به درازاي زمانها
بوي گُل عشق تو كه دامن ز كفم بُرد
تاريخت از آغاز همه ظلم ستيزيست
با خصم بد انديش تو هر كس بستيزد
بدخواه تو هر كس بود، آن دشمن گستاخ
چون باد صبا بوي تو را سوي من آرد
هر جا كه روم گرچه بود به ز گلستان
آن خزرت در نظرم آب حياتست
هر شاخ گياهي كه ز دامان تو رويد
فرهنگ غني و هنر و شعر و زبانت
هر گفته ژاژي(2)
كه به فرهنگ تو تازد
در شعلهي عشق تو چو پروانهي بيدل
باليدهام از دامن مينويي و پاكَت
من ذرّه خردم، تو چنان مهر جهانتاب
|