|
گوهر پند به گوشِ دل بند
پر شد از شهد و شرنگ اين آوند(1)
گه بود شيرين چون شكّر و قند
عمر ما هست، شتابنده سَمَند(2)
مشو از حادثه غمگين و نژند
همچو مينا به يكي جرعه مخند
پند آموز ز الوند و سهند
هر نو و تازه شود روزي ژند(3)
صيد چون رفت نيايد به كمند
پيري آيد ز پي سالي چند
باسي از دور جواني خرسند
دل به نابخرد ناپخته مبند
يار نادان نشود، دانشمند
باز با زاغ نبندد پيوند
راز دل مرغ(5)
نگويد به كُلند(6)
نيست كرباس چو پرنون(7)
و پرند
تن به پستي ندهد طبع بلند
به كسِ ديگري آن را مپسند
ديده روشن بشود از فرزند
چون زند طفل به رويت لبخند
پند نغزيست به جانت سوگند
بهجز اين، وهم و خيال و ترفند(8)
نيكبخت آنكه دل از عشق آكند
طُرفه تاجي است ز درّ و ياكند(9)
كه به جز اين دو ز باقي دل كند
هديه كردم به تو دخت دلبند
/ |
|
دخترم گوش كن از مادر پند
زندگاني است پر از شهد و شرنگ
گاه تلخ است چنان حنظل و زهر
روز و شب از پيِ هم ميگذرد
زندگي پر بود از حادثهها
به يكي ضربه چنان چنگ منال
تا وزد توفان بر خويش ملرز
هر بهاري ز پياش هست خزان
عمر بگذشته نميايد باز
خردسالي و جواني چو گذشت
آن چنان زي(4) كه چو پيريت رسيد
گر ترا آتش و سوزي است به دل
درخور همسخني، هر كس نيست
خام با پخته نباشد همقدر
سخن از درد به بيدرد مگوي
همه كس را منگر با يك چشم
به فرومايه مكن تكيه از آنك
آنچه بر خود نپسندي زنهار
دارم اميد كه مادر گردي
جلوهها بنگري از لطف خداي
پندي از مام مرا مانده به ياد
عشق و عقلند فروغ دل و جان
كيمياي مس هستي عشق است
عقل بر تارك اقليم وجود
آن كسي راز جهان را دريافت
اين چكامه كه ز جان مايه گرفت
/ |