|
چنانكه ياد كهنسالگي جوان نكند
به زير دامنِ گستردهاش نهان نكند
به شاخِ كوتهِ بشكسته آشيان نكند
كه عشق، ره به دل هر فسرده جان نكند
به حقِ زندهدلان ارزني زيان نكند
كه گوشِ هوش به هشدار كاروان نكند
خلاف مصلحت خويش كاردان نكند
كه خود به ياس و سمن بادِ مهرگان نكند
حواله بر فلك و چرخ و آسمان نكتد
كه التفات به زير و بم زمان نكند
به غيرِ حق سخنِ ديگري بيان نكند
برايِ رونقِ دنيايِ خود، دكان نكند
براي بار دگر، باز امتحان نكند
كه دزد هيچ زمان كارِ پاسبان نكند
كه آذرخشِ جهانسوز، آن چنان نكند
نظر به جامهي ديبا و پرنيان نكند
فرانخواند و بيهوده ميهمان نكند
كسي براي كسي كار رايگان نكند
توجهي به سگ و هِيهِي شبان نكند
كلاغ كارِ هزاران نغمهخوان نكند
كه جامِ تلخ و دلازارِ شوكران(1) نكند
كه هيچ آتش سوزندهي دمان نكند
از آن كه اهل خرد جان فداي نان نكند
كه راز خود بر نامحرمان عيان نكند
خداي جز
به دل اهل دل مكان نكند
كه جزنكويي با مردم جهان نكند
/ |
|
به نوبهار كسي ياد از
خزان نكند
نسيم صبحگهان بوي دلكش گل را
عقاب تيز پر قُلههاي گردونساي
اگر كه طالب عشقي چو شعله گرمي بخش
هر آن كه سود كسان را بخواهد از دل و جان
به راه زندگي آن رهروي ز پاي افتد
ز كار ديده بياموز كارداني را
هواي نفس كند با تو آنچنان ستمي
قصور و كوتهي كار خويش را دانا
زمانه زير و زبر ميكند بساط كسي
هر آن كه راه حقيقت سپارد او هرگز
خداست ياور آن بندهاي كه دينش را
كسي است عاقل و دانا كه امتحان شده را
به دست دزد، خردمند نسپرد چيزي
اساس جامعه را ظلم آنچنان سوزد
هر آن كه جامهي تقوا به جان بيارايد
به سويِ سفرهي خالي كس آشنايان را
زمانهايست كه هركس بهفكر
خويشتن است
چو گرگ گُرسنه از گلّه برّهاي ببرد
نه هركهگفت سخن، او سخنور است و اديب
زبان تلخ به دلها چنان چشاند زهر
ستيزه بِين كسان را چنان برآشوبد
به زور و زر ندهد آبروي خود دانا
به اهل درد بياموز رازداري را
ز خودشناسي و خودآگهي، رسي به خدا
نكو نهاد كسي هست در جهان، «توران»
/ |