|
آميزهاي از سوز دل و شورِ جان بُود
كان پربهاتر از گهرِ شايگان بود
زين رو سرشك گوهر آذرنشان بود
درياي ژرف پرگهر بيكران بود
آن قاصد دل است كه در ديدگان بود
يك قطرهي سرشك بهين ترجمان بود
در وصف آن زبان قلم ناتوان بود
گوياتر از كتابت و شعر و بيان بود
از روي گونه نيز به دامن روان بود
اين داند آنكه ديدهور و نكتهدان بود
در قطرهاي كه پهنهي دريا نهان بود
گوياي خامشي كه به از هر زبان بود
زين روي سوز و شور دل و جان در آن بود
ماند چشمهايست كه گوهر فشان بود
جز گوهر سرشك كه دُرّي گران بود
آن قعر خاك و اين دلِ پاكش مكان بود
آن نيست گوهري كه به تاج شهان بود
وان ديگري برآمده از بحر و كان بود
چونان ستارهايست كه در آسمان بود
گاهي بسان خوشه پروين عيان بود
مفروش زانكه سودِ تو عين زيان بود
/ |
|
اشكي كه در سفينهي چشمي نهان بُود
دُرّي نسفته از صدفِ عالم وجود
در آبِ چشم، آتش باطن بود نهان
آن قطرهها كه آيد از سوز دل به چشم
راهي است بين ديده و دل كآيد اشك از آن
از شورِ جان و سوزِ دل و آتش درون
پيك و پيامآور احساسِ آدمي
يك قطرهي سرشك به نزديك اهل دل
ريزد فرو ز ديده و غلتد به گونهها
بس رازها نهفته به هر قطرهي سرشك
از اين شگفتتر نشناسيم و نشنويم
گوياتر است از سخن اما بُود خموش
چون اشك بازتاب دل و جان آدميست
هر چشمِ اشكبار كه بارد از آن سرشك
در چشم دل، هر آن گهري سنگپاره ايست
گوهر ز سنگ آيد و اشك از درون چشم
الماس جان سرشته يه ياقوتِ خونِ دل
آن گوهريست كآمده از جان و دل برون
آنگه كه اشك سرزند از چشمِ آدمي
كه چون سهيل ميشود از ديدگان، نهان
گوهرشناس دهر خَرَد اشك را گران
/ |