|
بهار غرقِ گل از كوري يار ميآيد
صبا به تهنيتِ روزگار ميآيد
سرشكِ شوق چه بياختيار ميآيد
سپيد جامه و سيمين عذار ميآيد
نوايِ قُمري و بانگ هزار ميآيد
سمن به طرف چمن آشكار ميآيد
نگفت كس ز كجا اين شرار ميآيد؟
به پايِ خويش به ديدار خار ميآيد
چو لاله خون جگر و داغدار ميآيد
صذاي زمزمهي آبشار ميآيد
از آن نسيم سحر مشكبار ميآيد
چو رند مي زده مست و خمار ميآيد
چنان نواي دلانگيز تار ميآيد
چو ديد سرو بُن آزادهوار ميآيد
به آشيانهي خود همچو پار ميآيد
ز باغ تا كه سفر كرد، سار ميآيد
قدم زنان به لبِ جويبار ميآيد
به زيرِ چترِ درختِ چنار ميآيد
كه يار بيخبر از كوهسار ميآيد
مُدام بويِ ميِ خوشگوار ميآيد
كه در شبِ دِيات اين مي به كار ميآيد
بگو بگو ز كدامين ديار ميآيد
/ |
|
بيا بيا كه نسيم بهار ميآيد
به روز فرخِ هرمزد و ماه فروردين(1)
ز چشم ابر فرو ريخت اشك
شادي و شوق
شكوفه، مظهر زيبايي و شكوه بهار
ز شاخ سروِِ لبِ
جويبار و طرفِ چمن
بنفشه سر به گريبان و غنچه بسته دهان
ز شمعداني، شعله برون كشد آتش
برايِ وصلِ گلِ سرخ بلبل عاشق
شقايق از غم دورانِ عمر كوتاهش
چه روي داده كه از كوهِ سنگدل هر شب
اقاقيا بپراكند بويِ مشك آگين
به چشم دل نگري گر به نرگسِ مخمور
نسيم صبحدمان از ميان سرو بُنان
درخت بيد بيفكند سر به زير از شرم
پرستويي كه سفر كرده بود بار دگر
تذور همره قُمري و هدهد و تيهو
به عزمِ گشت و تماشاي باغ، بوتيمار
به وقت ريزش باران، ز هر طرف گنجشك
به پيشباز رود عاشقانه كبك دَري
چه كرده ساقيِ ارديبهشت، كز گِل باغ
كنون كه مستِ بهاري سبويِ مِي مشكن
بهار توبه شكن در كمال زيبايي
/ |