|
شد پريشان بر جبينِ(1)
كوهسار
در سپيدي كوه گردد آشكار
مينشيند بر زمين پروانهوار
ابرهاي تيرهفام باردار
ليك روي آسمان را كرده تار
راست بالا، سرو سبز استوار
برف يخ بسته است بر شاخ چنار
با صدايي خسته و اندوهبار
نقش بندد جاي پاي رهگذر
كرده هرجا را پر از نقش و نگار
ميكند گاهي كلاغي قار قار
برف زيباتر ز دُرّ شاهوار
برف بنشسته است روي شاخسار
وان سپيديها نماند پايدار
ميدهد از كف توان و اختيار
آبها گردند هر سو رهسپار
هست لذّتبخش طرف كوهسار
تند تازد هر طرف اسكي سوار
هيچگه يك جا نميگيرد قرار
نعمتي از جانب پروردگار
/ |
|
برف، گيسوي سپيد روزگار
چون بپوشاند ستيغ كوه را
دانههاي برف هنگام فرود
زاده بس قوي سپيد سيمگون
گرچه گيتي را نموده سيم رنگ
شانهاش خم گشت از بار گران
همچو قنديلِ به سقف آويخته
برگ خشك از شاخه با برف اوفتد
روي فرش سيمرنگ نقرهفام
نقشبندِ چيرهدستِ آسمان
از فراز سرو و كاج سالمند
ميدرخشد زيرِ نورِ آفتاب
چون كبوترهاي زيباي سپيد
آن كبوترها نميپايد بسي
برف كمكم زير نور آفتاب
تودههاي برف ميگردند آب
بهرِ اسكيبازها هنگام برف
از فراز قلهها زي درّهها
ميرود گه راست گه با پيچ و خم
برف و باران زمستان را بدان
/ |