|
به ديدهي دل فرزانگان بينشور
به سوي نيكي از آغاز بوده راهسپر
كه بوده است بهين خاستگاه اهل نظر
چه عاشقان كه سپردند جان در اين سنگر
كه كس نگفت و نگويد كسي از آن برتر
گه از نشيب و گهي از فراز كرده گذر
به غم نشست ز بيگانگان ويرانگر
كه بوده دوره و پيشينهاي غرورآور
كه اين بسان روانست و ديگران پيكر
دهد به پيكر و تن، نيرو و اميدِ ظفر
ز دُرّ و گوهر فرهنگ بايدش زيور
شود به پهنهي گيتي دوباره روشنگر
خميرمايه فرهنگ ديرپاي بشر
به جاي مانده و مانَد در اين كهن دفتر
بوند ميوه اين نخل خُرّم و پُربر
بسان كوه دماوند بگذراند ز سر
به پيش دشمن خودكامه، خم نكرد كمر
هنر دميد و ادب، زين زُلال جانپرور
از آن گروه مهاجم بجا نماند اثر
خدا نخواست و شد تير آن كسان به هدر
به هر زمانه درخشد، چو مهر از خاور
زبان گشوده ز صدها نوشته گوياتر
جهان شمولي آن را شدند فرمانبر
فشاند نور چو رخشان نگين انگشتر(1)
از آنكه بود در آن حيطه مركز و محور
ز بس دقايق فرهنگ شد در آن مُضمر
هزار دلشده بسپرد دل به اين دلبر
بسي نشانه از آن رفته شگفتآور
كه هست ميوهاش آزادگي و علم و هنر
رواست گر بدرخشد به تارك كشور
فكند نور به هر سو، چنان فروغ سحر
گشود همچو عقابي به آسمانها پر
ز ما گرفت گهرهاي ناب اسكندر
فروغ و پرتو آن تابش جهانگستر
به گونه دگري كرد جلوه در منظر
ز شهد باده عرفان پر است اين ساغر
دگر چه بيم ز آفات دور شمس و قمر؟
كه جانگدازتر است از هجوم صد لشكر
خودآگهي است ز هر عاملي مؤثرتر
به خويش خويشتن آريم، آن زمان باور
درخت معرفت و عشق، سبز و بارآور
كه بود و هست و بُوَد پُربهاترين گوهر
نماد نيكي و مهر است همچنان مادر
بسا كسان كه سپردند جان به روز خطر
كه هست تابش آن برتر از مه و اختر
فزودهاند بر اين بحر ژرف پهناور
نگاهداشت ز تاراج چرخ بازيگر
كه هست خادم اين سرزمين يزدانفر
فشاند پرتو و خامُش نشد ز هز صرصر
نه تابشي كه فقط يك زمان جهد، چو شرر
اميد آنكه بتابد هزارههاي دگر
نگاه داردش از فتنهها جهان داور
/ |
|
به چشم جانِ
پژوهندگان ژرف نگر
تمدّن كهن و ريشهدار ايراني
روا بود كه به آن دوره افتخار كنيم
چه بخردان كه نهادند عمر در اين راه
سه اصي نيكي سرلوحه و شعارش بود
چنان تمدّن پرمايه و كهنسالي
ز تندباد حوادث گسستگيها ديد
ز روي مهر به ايران باستان بنگر
ره بزرگي
ما اعتلاي فرهنگ است
روان شوربرانگيز و جان روشن و پاك
اگر كه مام وطن خواستار روزِ بهي است
كنون رسيده زماني كه فرّ اين فرهنگ
شكوه و تابش فرهنگ جاودانه ماست
هنوز پرتو انديشههاي ايراني
خردگرايي و دينباوري و نيكي و مهر
هزارههاي پر از رمز و راز ديرين را
ز سيل و تندر و توفان به خود نلرزيدهاست
بسان چشمه زاينده جاودان جاريست
چه دشمنان كه در آن حل شدند و در پايان
چه ناكسان كه به نابوديَش كمر بستند
حماسههاي غرورآفرين اين فرهنگ
كتيبههاي كهنسال از دل تاريخ
چه قومها كه به فرهنگ ما گراييدند
ميان كشور چين، هند، مصر تا يونان
گهي گرفت ز فرهنگي و زماني داد
اگر غني و جهان بين و گيتي آرا گشت
هزار قافله شد ريزهخوار اين فرهنگ
به موزههاي بزرگ جهان درآي و ببين
ز ريشهداري فرهنگمان سرافرازيم
چنين فروزهي فرهنگ بيهمانندي
تمدن كهن و ريشهدار ايراني
به گونهاي كه شد اين بوم و بر تمدنساز
اگر كه غرب ببالد به حكمت يونان
ز تابناكي فرهنگ و فرّ ايرانست
ولي قلم چو به دست دگر كسان افتاد
ز بوي ياسمن و گل پر است اين گلزار
چو ملتي است مزيّن به زيور فرهنگ
زمان ماست زمان هجوم فرهنگي
براي چاره ببايد به خويش برگرديم
اگر گذشته خود را درست بشناسيم
ز ريشهداري فرهنگ ريشه گستر ماست
در آن تبلور انديشهي نياكانست
حماسهسازترين كشور اهورائي
براي حفظ چنين گنج گوهر آكندي
به ما سپرد كنون مادر وطن آن را
درود باد بر آنان كه در گذشته و حال
درود باد به قومي كه اين امانت را
درود باد به هر اهل منصب و قلمي
چراغ روشن ما، در سيهترين شبها
از آنكه پرتو انديشه و دل و جانست
بر اين چراغ هدايت هزارهها بگذشت
ز چشم زخم زمان، جاودان بماند دور
/ |