|
شكُفت غنچه انديشه در
كنار هنر
چو تاقت بر دل و جان شد طليعهدار(2) هنر
به بارگاه بلند فلك مدار هنر
از آنكه خلقت هستي است شاهكار هنر
نهان به بال و پرش فرّ شاهوار هنر
گهر نشانده به ديهيم شهريار هنر
بود ز جان هنرمند، پود و تار هنر
زنند گوهريان خيمه در ديار هنر
كه تا بسنجد با آن محك عيار هنر
نكاست مدعي از قدر و اعتبار هنر
نه هر نَسَخته خاميست دوستار هنر
نه هر چه عرضه شود هست در شمار هنر
كه از نخست كند جان و دل نثار هنر
نشانههاست ز كلك گهر نگار هنر
كه سُرمه سازد دانشور از غبار هنر
سپرد عمرِ گرانمايه را به كار هنر
به هر دلي كه زند لحظهاي شرار هنر
بِگردِشند در افلاك بر مدار هنر
فَري عروس دلارا و گلعذار هنر
نكاسته است و نكاهد ز اعتبار هنر
دل آگهان جهانند بيقرار هنر
به كارگاه هنر نقش كردگار هنر
عقابِ اوج معاني شود شكار هنر
نه پژمُرد ز نهيبِ خزان بهار هنر
به روي همچو مه و مويِ تابدار هنر
ولي بُود به سرش تاج افتخار هنر
ولي بماند بجا، كاخ استوار هنر
ولي هميشه بهار است لالهزار هنر
اگر كه هست بپا، ركنِ پايدار هنر
به يُمنِ عشق بجوشد ز چشمهسار هنر
به صد هزار يورش نگسَلد حصار هنر
هميشه تازه و نو هست روزگار هنر
به عرشيان خدافر، رسد تبار هنر
ولي بجاست به هر دوره
اقتدار هنر
چه طُرفههاي بديعي است يادگار هنر
دل آگهان جهانند وامدار هنر
/ |
|
به فرّ عشق چو بالا گرفت
كار هنر
طلوع كوكبهي(1) عشق در نخستين دم
فروغ ايزدي انديشه را نمايد راه
خدا به چشم خرد برترين هنرمند است
كي به قاف هنر ره برد كه بود و بُود
هماره گوهري پير روزگار به دهر
هنر نواي دلِ مردمِ هنرمند است
هنر هميشه بُود برتر از گهر زان روي
زمانه را محكي نيست از پي سنجش
وليك هيچ زمان ادعا هنر نشود
نه هر كسي است هنرمند يا هنرپرور
نه هر سبك سرِ بيمايهاي هنر داند
كسي است اهل هنر پيش چشمِ اهل نظر
به هر چه نقش و نگار است در صحيفهي(3)
دهر
مقام و شأن هنر هست تا بدان پايه
ببين شكوه هنر را كه سالكِ اين راه
هزار شعلهي شورآفرين بيفروزد
ستارگان فروزان و تابناك سپهر
چه ديدهها و چه دلهاست نقد كابينش
ز بامدادِ ازل تا به شامگاه ابد
چه غم كه حقِ هنر بيهنر بِنَگزارد
به چشمِ جان و دل اَر بنگري عيان بيني
همين كه دست هنر پروري كمان گيرد
نَيَفسُرد گل و برگ هنر ز سرديِ دي
كسي كه ذوق هنر داشت جان و دل بازد
بسا كه چشم هنرمند شد نهان در خاك
چه كاخها كه فرو ريخت با گذشت زمان
چه گُلبنان كه ز آسيب مهرگان پژمرد
ز كِلك و پنجهي خلّاق مردم هنريست
هنر چو آب بقا در سياهي ظُلمات
ز صد هزار سپاهي دژِ هنر نشكست
زمان قيصر و فرعون شد كهن، اما
هنر به معجزه پهلو زند عزيزش دار
زوال يابد هر قدرتي به دور زمان
به موزههاي بزرگِ جهان درآ و ببين
اگر ز وصف هنر ماند خامهي «توران»
/ |