حافظ (1)
 

دولتِ سرمد و جاويد تو را نيست زوال
چشم جان خيره بر آن فرّ و شكوه است و جلال
همه عشق و همه سوز و همه شور و همه حال
غزل مينُوي
(2) و نغز
(3) تو را نيست همال(4)
ويژه تست چنين گفته و آهنگ و روال
(5)
نور توحيدِ خدايي و نگُنجي به خيال
با چنين شيوه كسي صيد نكردست غزال
چو مَلَك
(6) مَحرَم درگه شدي اي پاك خصال
همه گيرند به اخلاص ز ديوان تو فال
پيك روح‌القُدُسي بخرد و فرخنده سگال
(8)
ماه گردون پي تعظيم تو گرديد هلال
شعر تو بيشتر از باده دهد مستي و حال
خوش‌تر از شعر ترت چامه محال است محال
عاشق جان جهاني تو، نه روي و خط و خال
سوختت تابش آن دلبر ناديده جمال
جمله‌ي مدعيان پيش تو شرمنده و لال
وز هر آن زَرق
(9) دلت گشت ز خون مالامال
همه ايام تو را بوده در اين باب جدال
(11)
غزل دلكش و جان‌بخش تو چون آب زلال
جام جم بود به چشم تو، كم از كهنه سفال
رِند آزاده نباشد پي سيم و زر و مال
دم جانبخشِ تو، جانبخش‌تر از باد شمال
گستراندي به سر سوخته جانان پر و بال
هر كس اندازه فضلش بِبرد از تو نوال
(13)
سخن نغز تو زايل كُن اندوه و ملال
دادي از ديده و دل آب به اين طرفه
(14) نهال
پرسش تست، كنون نيز همين است سؤال
سپري گشت ز عمر غزلت ششصد سال
قفس جسم، بر آن روحِ خداجوي وبال
جان به جانان سپردي و رسيدي به وصال
خاكِ شيراز به اين نادره‌ي دهر ببال
غزلت عينِ فصاحت، سخنت سِحرِ حلال
(15)
به سخن وصف تو امريست به هر شكل محال
بهتر آنست به پايان برسانيم مقال
(16)

                                                              
/

 

حافظ اي مونس جان، اي همه پاكي و كمال
كاخ نظمت بُود افراشته بر چرخ برين
تار و پود سخنت بافته از جان و دل است
تو نواي ملكوتي و هم‌آواي سروش
شعر شيرين و ترت چون گهر بي‌بدل است
مهرِ تابنده‌ي عشقي و نداري تو نظير
صيد كردي دل صاحب‌نظران را به غزل
باز شد چشم خدابين تو بر عالم غيب
همه جويند مدد از دمِ عيسايي تو
بلبل گلشن قدسي
(7) غزلت مينويي است
زُهره بر چرخ سرودِ تو نوازد در چنگ
قدسيان با غزلت مست و غزل‌خوان گشتند
برتر از گفته‌ي نغزت گهري نيست كه نيست
چون تو را پير مُغان داد مِي از جامِ الَست
پرتو حق ز ازل شعله به جانت افكند
با كلامت همه مردان سخن خاموشند
از هر آن زهد و ريا خاطرِ تو بود ملول
در همه عمر تو را بوده در اين راه جَدَل
(10)
ما همه تشنه لبانيم در اين تفته
(12) كوير
از سر خواجگيِ كون و مكان بگذشتي
گشتي آزاد ز هر رنگ تعلق چون سرو
عشقِ پرشور تو، پر شورتر از باده‌ي ناب
تو ز معراج سخن چونان فرخنده هماي
هر كس اندازه فهمش بگرفت از تو نصيب
غزلِ نابِ تو تسكين دِهِ دل‌هاي پريش
عمري اي خواجه غزل گفتي و دُرّ افشاندي
از كجا آمده‌ايم؟ و به كجا ره سپريم؟
اينك از هستي پربار تو شش قرن گذشت
بود در بند روانت به سراپرده‌ي تن
عاقبت دست اجل پرده‌ي تن را بِدَرد
نازنين پيكر پاك تو به شيراز غنود
به چه تشبيه كنم شعر تو را؟‌چون باشد
چامه‌ي همچو مني درخور اوصاف تو نيست
چه توان گفت كه در شإن و مقام تو بُود
                                                              /

1-  اين چكامه را در سال 1366 به مناسبت بزرگداشت جهاني حافظ كه از طرف يونسكو در شهر زيباي شيراز برگزار گرديد سروده و در حضور عده زيادي از مدعوين كنار آرامگاه آن ابرمرد ادب ايران بازگو گرديد.

 ٢-  بهشتي و آسماني

 3-  شيرين و شيوا

 4-  مثل و مانند

 5-  سبك و شيوه و روش

 6-  فرشتگان بسيار مقرب خدا

 7-  پاك و منزه و اشاره به بهشت

 8-  نيك انديش

 9-  تزوير

 10-  جنگ و رزم و مبارزه

 11-  مبارزه و كشمكش

 12-  داغ و سوزان

 13-  توشه

 14-  نيكو و شايسته و سخن نيكو و نغز

 15-  يعني افسون و سحر در سخن و اين به معناي بالاترين حد فصاحت و شيوايي در سخن و شعر است.

 16-  گفت‌وگو