|
كه مهر از كس بريدن هست مشكل
بجوي آزادهاي نيكو خصايل
دلازاري بُود، اُمالرّذائل
نه بار كج رسد آخر به منزل
ز پايت بندِ خودخواهي فرو هِل
به خاك و خون طپي چون مرغِ بسمل(1)
مباش از بازي ايام غافل
ندارد غم كه ما كُنديم و كاهل
به نيروي خرد بُگسل سَلاسِل(2)
به عشق و عقل طي كرد اين مراحل
كه هنگام درو يابي تو حاصل
كه رويد هر گُلِ زيبايي از گِل
بُود ماه شبافروز محافل
نه هر موجي بسايد سر به ساحل
نه هر عضوي كه در سينه است، شد دل
نه هر پيري خردمند است و عاقل
نه هر كس بود انسان هست كامل
نه هر سالك به حق گرديد واصل
بكاه از نقص و افزا بر فضايل
بگير آيينهي دل در مقابل
زند هر طاعتي را مُهر باطل
به هر گاميست چاهي ژرف و هايل(4)
گهي اسان بگردد كار مشكل
كه درماندند در حلِ مسايل
جرس(5)
گويد هلا بربند محمل(6)
حقيقت را مكن زنهار زايل
/ |
|
چو با كس مهر بستي باز مَگسل
ز هر دل برنتابد پرتو عشق
دلي را تا كه بتواني ميازار
بدي هرگز نيارد رستگاري
مشو زنداني خودبيني و كبر
مكش گردن كه از گردنكشيها
مشو ايمن ز توفانِ حوادث
زمانه تندپا و تيزتاز است
به پايت گر كه دشمن افكند بند
گذشت از هفتخوان رستم، وليكن
توانت تا بود بذري بيفشان
فرو افتادگان را خوار مشمار
نه هر نوري كه در شب تابد از دور
نه هر قاصد رسد آخر به مقصود
نه هر كس چشم دارد، ژرفبين است
نه هر برنا بود زيبا و پرشور
نه هر حيوان ناطق هست انسان
نه هر حقگو تواند(3)
دم زد از حق
اگر دشمن ز نقصت گويد اي دوست
تو نقصت را به چشم سر نبيني
شود گاهي كه اندك اشتباهي
صراطِ زندگاني نيست هموار
گهي دشوار گردد كار آسان
چه استادان دانا و خردمند
دراي كاروان را بشنو از دور
براي نفع و سودِ خويش «توران»
/ |