|
بسي شگفتي در سيرِ اين سفر ديدم
تمام كون و مكان را به يك نظر ديدم
به دستِ نوعِ بشر غرق شور و شرّ ديدم
نه از حقوق بشر كمترين اثر ديدم
نه بر زمين اثر از خامهي قَدَر ديدم
هر آنچه بود، در انديشه بشر ديدم
ز ناتواني، بيمار و مُحتضر(1)
ديدم
بِسان مرده وِرا لال و كور و كر ديدم
به فرق كارگر و دستِ رنجبر ديدم
خميده پشت و نحيف و دوتا كمر ديدم
نشان ز خونِ دل و اشكِ چشمِ تر ديدم
به جامِ سفله مي و شهد و گُلشِكر ديدم
به قلبِ هر چه خردمند، نيشتر ديدم
عقاب قلّه نشين را شكسته پر ديدم
فساد و مكر و تباهي به باختر ديدم
براي خلق از او بيشتر ضرر ديدم
به دستِ مَفسَده جويانِ بيهنر ديدم
به هر كجا سپهِ ظلم مستقر ديدم
چراغ در كف كوران بيبصر ديدم
تنورِ فتنهگري را پر از شرر ديدم
دچار كشمكش و فتنه و خطر ديدم
ز هر گرسنه به
گيتي گرسنهتر ديدم
به كامِ سودپرستان سلطهگر ديدم
هزارها تن و پيكر جدا ز سر ديدم
دريغ از آن همه كوشش كه بر هدر ديدم
سرشك ديده و خونابهي جگر ديدم
من اين بلا را از هر بلا
بتر ديدم
چو برگهايِ خزان ديده دربهدر ديدم
به زير بار، ضعيفانِ باربر ديدم
ستمگران همه را مستِ كّر و فرّ ديدم
ز اشك و خون دل خلق، ماحضر(2)
ديدم
درون نايرهي(3)
جنگ شعلهور ديدم
به دست كوردلان تيشه و تبر ديدم
ز سوي رهگذران سنگ بيشتر ديدم
دريغ و درد جهان را اسير زر ديدم
هزار فتنه به هر گردش قمر ديدم
ز اشك، بستر و بالين خويش تر ديدم
/ |
|
به خواب رفتم و آفاق سر بهسر ديدم
چو ذرّه راه سپردم به چشمهي خورشيد
جهانِ پاكِ خدا را كه خيرِ مطلق بود
نه از عدالت و آزادگي نشاني بود
نه در سپهر قضا مينوشت فرماني
به دستِ آدميان خوبي و بدي جان يافت
سروش پاكي و آزادي و فضيلت را
فرشتهاي كه ترازويِ داد در كف اوست
به هر طرف اثرِ پايِ زورمندان را
به زير بارِ ستمكار، خلق بسياري
به پايِ كاخِ پليدانِ زور و زر، همه جا
به كامِ مردم ازاده اشك و خون و شرنگ
نصيبِ چند فرومايه سيم و زر، اما
هزار كركس مردار خوار در جولان
به خاوران همه جا ظلم و فتنه و آشوب
هر آن كسي كه به خلق ادّعاي خدمت داشت
به نامِ نظمِ نوينِ جهان، سياست را
به سازمان ملل، نوري از اميد نبود
فتاده تيغ سياست به دستِ زنگيِ مست
فروش اسلحه را بود گرم بازاري
به دست ديوِ تباهي جهان سوم را
طلا خوران كه بُود نبض نفتشان در دست
منابع غنيِ ثروتِ ضعيفان را
به نام نامي آزادي و حقوق بشر
دريغ از آن همه سرو سهي كه ريخت به خاك
به كام مردم آزاده جاي شهد و شكر
تبِ مواد مُخدر، گرفته عالم را
هم از سموم زيانآورش، جوانان را
سياهكار سيه دل، سوار اسبِ مُراد
ستم كشان همه را، گرم كار سخت، ولي
به روي سفره گستردهي جهانخواران
چه شهرها كه ز خودكامي سيهكاران
براي ريشهكني از درخت نيكي و فضل
بر آن درخت كه بار و برش فزونتر بود
نداي حق طلبي شد به سينهها خاموش
هزار فاجعه در گير و دار ليل و نهار
چو چشم را بگشودم در اين سفر از خواب
/ |