|
تومار حوادث را يك بار دگر برخوان
با ديده معني بين بر آيينهي زروان(2)
وز خيره سري پويد ره جانب تركستان(3)
رزمندهي رزمآرا اي نادرهي دوران
پيكار تواش مرهم آفند تواش درمان
با تيره دلان بستيز چون تَهمتَن و دستان
اي شير دل
اورد وي صفشكن ميدان
نوباوهي اين مامي پروردهي اين دامان
هم برفكنش بر خاك هم درشكنش سُتخوان
زان گُردي و جانبازي آرش صفتان حيران
چون باد گريزانست چون بيد بُود لرزان
با دست توانايت آن را تو به هم پيچان
چون رستم نامآور ايرانفر جاويدان
از ريشه بخشكاني وز پايه كَني بنيان
يا ميگسلد پيوند يا ميشكند پيمان
بشنو سخن تاريخ از كاخ انوشروان
در پاكدلي مشكل در تيرهدلي آان
در بي خبري بودند سرتاسر آن دوران
آن خطهي ظلماني، شد روشن و نورافشان
دست اموي افتاد ناگه گهري رخشان
بس ظلم و ستم راندند بر بوم و بر ايران
خود جاي سرشك غم خونم چكد از مژگان
هر جا تل خاكستر زان نايرهي سوزان
بس بوم و بر آباد بيغوله شد و ويران
يكباره خزان كَرديد باغ و چمن و بستان
شد چيره به مهر و داد نامردمي و كيسان(6)
بشكست بسي سوگند شد نقض بسي پيمان
كت ديده بگريد زار بر آن ستم و عدوان
خوشيد بسي كاريز كوچيد بسي دهقان
رفتند به هر سويي سرگشته و سرگردان
از سوختن اوراق وز فرش بهارستان
گويي گَزَدَم كژدم گويي زَنَدَم ثُعبان
داني كه نياكانت گشتند چه بيسامان؟
برخيز و به خونخواهي سر بفكن و جان بِستان
بنشسته به نامردي بر جاي ابرمردان
بر حُكم خداوندي ناباور و نافرمان
گرديد چراغ مهر خاموش در آن طوفان
افتاد به ناكامي در سلسله و زندان
با تيغ بلاگستر گشتند بلاگردان
فرياد از ان كيفر بيداد از آن تاوان
با حيله زدندش پي تا بگسلدش پيمان
سرمشق فداكاري سرحلقهي جانبازان
با كين و ستم آنقدر تا داد به سختي جان
هم مُثله نمودندش هم سوخته و بريان
كردند وِرا تكفير با پيروي از بهتان
شد غرقه به خون خويش بيدار دل فرزان
در مسلخ(9)
عبّاسي گشتند چنان قربان
شد كشته بسي افزون در ظاهر و در پنهان
خون ريخت به جاي اشك چشم فلك گردان
ظلم امويها را هرگز به بيان نتوان
بر خوي و
سرشت ديو در كوكبهي(10)
انسان
در روز فزونخواهي اندر كمي
و نقصان
چون گوي پريشان حال، بازيچهي هر چوگان
با مكر بنيعباس شد بيسر و بيسامان
آنسان كه كشد دستي بر پردهي دل سوهان
زان سوگ جگر سوزند هم زهره و هم كيوان
دردا كه چهها كردند مشتي عرب نادان
شمشير بهين منطق، پيكار بهين برهان
ظلمي كه بر ايران رفت بايد تو كني جبران
دُردانهي شهوارش بر گوش دل آويزان
فرياد دل تاريخ غمنامهي جاويدان
«هان اي دل عبرت بين از ديده نظر كن هان»
/ |
|
«هان اي دل عبرت بين از
ديده نظر كن هان»
با چشم خرد بنگر بر زير و بم تاريخ
بنگر كه يكي دشمن برخاسته بيپروا
ايراني شيرآسا جان بر كف بيپروا
مام وطن از اينان بس زخم به تن دارد
بر ظلم و تباهي تاز چون كاوهي فرهومند(4)
مام وطن اي فرزند بر توست كنون چشمش
از آب و گل ايران چون سرو بباليدي
خصمي كه به گستاخي بر كشور تو تازد
زين رزم و سلحشوري گردان همه در حيرت
اين دشمن نامردم از عرصهي پيكارت
گوشي كه حقيقت را نشنيده و ننيوشد
با عشق و سرافرازي بر لشكر دشمن تاز
باشد كه در اين پيكار بيخ و بن دشمن را
ناآگه نامردم نابخرد بيفرهنگ
پور خلف ايران اي نام تو جاويدان
گويد به زبان دل كاين دشمن پا در گِل
دوران جهالت را ياد آر همان مردم
ناگاه به امر حق نوري به حرا تابيد
افسوس كه آن تابش كوتاه زماني بود
با نام خدا و دين بس جور به پا كردند
هرگه كه به ياد آرم از آنهمه خونريزي
بس شهر به يغما رفت بس خانه بشد تاراج
بس كشتگه سرسبز پژمرده شد و خشكيد
گلهاي نشاطانگيز شد دستخوش پاييز
جاي گل و ريحان خس آيين بهي بيكس
بيقدر بشد اورند(5) بگسست ز هم پيوند
بر مردم اين كشور آنگونه ستمها رفت
شادي شد و آمد غم سرها
به تأثر خم
بس دودهي ايراني آن دورهي ظلماني
ميريزد سرشك خون بر آنهمه خودكامي
هرگه كه به ياد آرم زان محنت و رنج و غم
داني وطنت ايران ديده است چه از دشمن
ياد آر نياكان را با تيغ ستم كُشتند
حجاج و يزيد آنك المعتصم و منصور
در زير لواي
دين يادآور جور و كين
بر آن غم و آن اندوه شد غنچه گريبان چاك
آزادهي ايرانفر داناي ادبپرور
بس بخرد و دانشمند بس شيردل و فرمند
بومسلم و بابك را كشتند به نامردي
زان رو كه مقنّع(7)
بود هم فكر ابومسلم
از پاي بيفكندند پور يل كارن(8)
را
افشين دلاور را بر خاك كشان بردند
هان پور مقفّع را بنگر كه چهها كردند
حلاج خدابين را بردند به سوي دار
فرياد كه مردآويج زينها چه ستمها ديد
چون برمكيان بودند دانشور و دريادل
اين بود بسي اندك از آن همه خونريزي
خوناب فرو باريد هر شب شفق از گردون
بيداد و ستم گاهي در واژه نميگنجد
چون مار و چنان كژدم در كالبُد مردم
در عين توانايي مصداق تبهكاري
دلها همگي غمگين مردم همه ناراضي
آن دورهي ظلماني آزادهي ايراني
از ياد چنان بيداد هر سينه به درد آيد
زال درد غريوانند هم عارف و هم عامي
غمنامهي آن دوران در شعر نميگنجد
تاريخ سخن گويد كاري دوست بر دشمن
خصمي كه به ما تازيد بايد تو به او تازي
اين چامه به نظم آمد بر شيوهي خاقاني
برخاسته هر بيتش از سينهي آتشبار
اكنون ز پي دوران بينوش پيامش را
/ |
1-
چكامه سخن تاريخ در زمستان 1366 و در اوج جنگ ايران و عراق كه كنفرانس امّان با
مشاركت چند كشور عربي به سود صدام و به زيان ايران در امّان پايتخت اردن-
برگزار بود و كشورهاي عربي شديداً بر ايران تاخته بودند، سروده شد و در جرايد چاپ
گرديد.
2-
زروان: روزگار، زمانه
3- ره
جانب تركستان: اشاره به شعر سعدي:
ترسم نرسي به كعبه
اي اعرابي
كاين ره كه تو ميروي به تركستان است
4-
فرهومند: فرهمند، صاحب فر
5-
كيسان: نيرنگ، فريب
6-
اورند: فرّ، شكوه، شأن و شوكت
7-
مقنع: همدل و همپيمان و خونخواه ابومسلم
8- پور
يل كارن: ابرمرد مازيار
9-
مسلخ: كشتارگاه
10-
كوكبه: فرّ و شكوه