|
كرمان، ز نامِ توست به
عزّ و شأن
باشي تو اختر ادبِ ايران
كز كف بَرَد ز زندهدلان دامان
يا بوي مشك و ياسمن و ريحان
زان مي كه بود در خُمِ تو پنهان
او را بساخت نادرهي دوران
سنجد به ياريِ محك و ميزان
چشمِ فلك به كارِ تو شد حيران
درياي مُلك شد به كف توفان
زان گشت شهرهاي وطن ويران
بس سفله گشت رهبر و مير و خان
كاشوب و فتنه بود و غم و عصيان
هم كردهاي مصاحبت سلطان
هم در برِ امير، مديحت خوان
گه ميدويدي از پيِ قرصي نان
در باطن است سخت و به چشم آسان
دانشوري و خوشسخن و فرزان
آن سان بود، كه خوشتر از آن نتوان
گويِ سَبق(4)
ربودهاي از اَقران(5)
باشد گواهِ عشقِ دلي سوزان
هر يك چو گوهريست به گوهر دان
مجموعهاي بود ز عبير و بان(9)
كز آن تو دادهاي به سخن سامان
بنشاندهاي ز راهِ كرم بر خوان
باقيست از تو دفتر و هم ديوان
دادي چنان صبا همه جا جولان
در زادگاه خويش و حَضَر نتوان
بودي به غربت ارچه تو سرگردان
پولاد آبديده شُدت سُتخوان
بر تو گشوده گشت، درِ عرفان
افروخت در تو بارقهي(12)
ايمان
افروخت در تو آتش جاويدان
زان جذبه شد سرشت تو ديگرسان
تابيد بر تو پرتوي از يزدان
شد چشم خبرگان زمان حيران
نثرت بلند شأن و قوي بنيان
آن شاعر بزرگ و حقيقتدان
وز پشتِ بخردان نكو عنوان
راندي به اهلِ شعر و ادب، فرمان
هم بر كشاكش فلكِ گَردان(13)
گه گشت بر مدارِ غم و حرمان
ماندي ز راه و درد نشد درمان
بگزيدي آشيانه تو در رضوان
دور از ديار خويش سپردي جان
اينك به نام تو دِهَمَش پايان
/ |
|
خواجو تويي عزيزِ دلِ كرمان
بر من ببخش چونكه خطا گرفتم
شعر تو چون نسيمِ دلانگيز است
اين عطرِ
جانفزاي كلام توست
خواجو بگو به خواجه چه نوشاندي؟
طرزت به طرز «خواجه» اثر بگذاشت(2)
چونان گهر شناس كه گوهر را
بگزيد از تو طرزِ غزل حافظ
دوران تو كه
پيش ز حافظ بود
ناپخته حاكمان به هم افتادند
بس جنگ درگرفت پي قدرت
در آنچنان فضايِ غمآنگيزي
هم داشتي ملازمت(3)
درويش
هم از براي خويش ثنا گفتي
گه سهل سيم و زر به كف آوردي
اشعار دلكش و غزل نغزت
در نظم و نثرِ پارسي و تازي
شيوايي و شكوهِ غزلهايت
در مثنوي و قطعه و ترجيعات
منظومهي «هماي و همايونت»(6)
اشعار نغز تو، به
«گهرنامه»(7)
مجموعهي خوش «گل و
نوروزت»(8)
نظم «كمالنامه»(10)
كمال توست
در «سامنامه»(11)
سام نريمان را
بگذشت هفت قرن ز دورانت
تا توشهها ز اهلِ نظر گيري
آن را كه در سفر به كف آرد مرد
نگسستهاي ز زادگهت پيوند
افزون ز بيست سال سفر كردي
بستي چو در به روي هوايِ نفس
ديدار چند عارف صاحبدل
آن روشني چو بر دل و جانت تافت
زان شعله شد نهادِ تو ديگرگون
در نيمهراه زندگيت ناگاه
بر لطفِ طبع و كلكِ گهربارت
نظم تو هست محكم و پابرجاي
سبكِ تو سبكِ شيخ اجل سعديست
از دوده و تبار بزرگاني
در روزگار خود ز توانِ طبع
هم آشنا به رازِ زمين بودي
گاهي زمانه بود به دلخواهت
دست فلك چو پايِ تو را بشكست
هفتاد و اَند سال چو بگذشتت
در مُلك شعر و مهد غزل شيراز
آغازِ اين چكامه چو نامِ توست
/ |
1- در مهرماه 1371 كنگره جهاني
بزرگداشت خواجو شاعر پرآوازه كرمان كه معاصر حافظ بوده و در شيوه غزلسرايي حافظ
تاثير نهاده، در شهر كرمان برگزار بود اين چكامه به همين مناسبت سروده شد.
2- اشاره به اين بيت حافظ است كه
ميفرمايد:
استاد غزل سعدي است نزد همه كس، اما
دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو
3- به كسي پيوستن، با كسي همراه
بودن
4- سبق: سبقت گرفتن، پيشي گرفتن،
پيش افتادن
5- اقران: همانندان، نزديكان
6- هماي و همايون: نام يكي از
كتابهاي شعر خواجوست
7- گوهرنامه: نام يكي ديگر از
كتابهاي منظوم خواجو
8- گل و نوروز: باز يكي ديگر از
آثار منظوم خواجوست
9- بان: درختي است داراي برگهاي
سبز و معطر
10- كمالنامه: كتاب منظوم ديگريست
از خواجو
11- سامنامه: اثر منظوم ديگري از
خواجو
12- بارقه: ابر برق دار ابري كه از
آن برق بجهد، درخشنده، برقدار
13- اشاره به اينكه خواجو
ستارهشناس و منجم و اخترشناس هم بودهاست.