|
تو اي مهد زرتشت اسپنتمان(1)
چو تاجي تو بر فرق مُلك كيان
وز اهريمنانت مبادا زيان
تو را نام شد آذر آبادگان
بُود در دلت آتش جاودان
تويي مام صدها يل پهلوان
سخن گويد از دورهي باستان
كه تاييد چون مهر بر آسمان
بُرون آمد از بند بندت فغان
بُود آبِ آرامت آيينهسان
نه با چشم سر، بلكه با چشم جان
شُدت حكمران «آتر آپاتكان»(5)
درودي بر آن مرد روشن روان
شدي مدتي خسته و ناتوان
از آن پس، به دوران اشكانيان
شُدي شهره از فرّهي در جهان
دگرباره ديدي ز دشمن زيان(7)
به گوش آيد از ژرفناي زمان
تواَش راهبر بودي و ميزبان
از اين خطّه افكند تير از كمان
فراروي عثمانيان، آن زمان
دليرانِ جان بر كفِ قهرمان
تكاور سواران لاغر ميان
شدي زار و اندوهگين و نوان(12)
بسي شهر رفت از كفت رايگان(13)
گروهي كژانديشِ زشت آرمان(14)
به دوشت نهاندند بار گران
نشد تير بالايت از آن، كمان
چه بيمت ز طغيان سيل دمان
ننالد تهمتن ز زخم سنان
ز هر تندبادي نتابد عنان
نديدند جز ننگ و رنج روان
سر افراشتي همچو كوه گران
تو هستي عقاب بلند آشيان
تويي دلنشين خطهاي ديرمان
تويي آذرش را كنون ترجمان
هم آذر زباني هم آذر نشان
به پا خاست زين آذري شارسان(15)
چنان مامي آزاده و مهربان
بُود نزدِ ميهنپرستان عيان
تو زادي بزرگي چو ستارخان
گرفت از تو آزادگي و توان
ز تاريخ نامش نگردد نهان
كه تا وارهاند تو را از هوان(19)
نواگر ترا بوده و نغمهخوان
بُود شعر او گوهر شايگان
سخنساز و دانشور نكتهدان
كه شد از دمش مولوي آنچنان
بُود شيخ محمودت(20)
از عارفان
كه در باغ شعر است سرو چمان
در اين بحرِ پهناور بيكران
گُلِ ياسمن بوي اين بوستان
سخن سنج و آگاه و شيرين زبان
تو آن سرو را بودهاي باغبان
بلند اخترانند در آسمان
بُود خال روي تو دشت مغان
همانند خنياگري خوش بيان
نهان است در سينهي سوبَلان(22)
عروسيست در جامهي پرنيان
همه پودت از تيرهي آريان
بُود خوشهي گندمت زرفشان
به هامون برت گوسپند و شبان
هوايت بياكنده از مُشك و بان(25)
كنون زي تو آوردهام ارمغان
نباشد به از اين مرا نو رهان(26)
/ |
|
تو اي خطهي آذر آبادگان
چو نوري تو در چشم مام وطن
ز بيداد دوران مبادت گزند
به ياد كهن آذر ايزدي
سرشتند با آذر اين خاك را
ز نامت سرافراز تاريخ ماست
در و دشت و خاك و گُل و خارِ تو
به ياد آمدم نام آذرگُشسب(2)
چو افسرد آن آذر ديرسال
به درياچهي پاك چيچست(3) تو
توان ديد در آن بسي رويداد
به عهد كهن بودهات ساتراپ(4)
كه شد نامش انگيزه نام تو
ز ويرانگريهاي اسكندري(6)
سرافرازي و فرّهي يافتي
در ايّام ساسانيان باز هم
پس از سالها سرفرازي و كام
خروش وطنخواهي «بابكت»(8)
چو از اردبيلت قد افراشت «شيخ»(9)
پس از قرنها باز پور صفي(10)
تو كردي سير سينهي خويش را
به ياد آور از شهسَوَنهاي(11)
گُرد
به هنگامهي رزم كردي گسيل
دريغا به دوران تارِ قجر
بسي عضو از پيكرت شد جدا
پس از دومين جنگ بينالملل
به فرمان بيگانه آشوفتند
ز پشت ارچه خنجر زدندت، ولي
تويي همچنان كوه افراشته
كجا لرزد از بادي البرز كوه
در آوردگه، رزمجوي دلير
به پايان بر آنان بيامد شكست
از آن پس در آن ورطه و گيرودار
نزيبد تو را شيوهي كركسي
تويي مادري بخرد و ديرسال
گر آذرگشسبت خموشي گرفت
سراسز وجودت بُود آذري
بسي نامدار و بسي شهسوار
تو دادي به مشروطه نيرو و تاب
فداكاري تو در آن روزها
تو افروختي شعله در باقرت(16)
«خياباني» آن رادمرد دلير
فراموش كي ميشود «يپرمت»(17)
سرِ دار فرزندِ(18)
رادِ تو رفت
به گلزارِ شعر و
ادب بس هَزار
نظاميست پروردهي گنجهات
ز شروان قد افراشت خاقانيَت
تو پروردهاي شمس تبريز را
هُمامت نكو شاعري چيرهدست
به صائب تو آموختي شاعري
دُري هست قطران شيرين سخن
نكو شاعري همچو پروين ز توست
بُود شاعري نامور شهريار
شكر ريزد از خامهي رعدييَت(21)
دگر شاعران پرآوازهات
ز ديرِ مغان گر كه حافظ سرود
به گوش دلت نغمه خواند ارس
بسي خاطرات غرورآفرين
چو بر سر كشد برف سيمين سهند
همه تارت از
تخمهي(23)
آرين(24)
بود شاخهي رزبُنت باروَر
به كندو درت انگبين است و شهد
نسيمت دهد بوي ياس و سمن
من از شهر كرمان چنين هديهاي
اميد آنكه از مهر بپذيرييَش
/ |
1 - نام دودمان زرتشت
2 - يكي از سه آتشكده زمان ساساني كه ويژه شاهان و
لشكريان و نظاميان بود و در شهر تكاب «شيز» قرار داشت.
3 - نام باستاني و قديمي درياچه
اروميه كه به معناي روشن و تابناك است.
4 - در تقسيمات كشوري امروز به نام
استاندار است. در زمان داريوش و هخامنشيان به آن ساتراپ ميگفتند. در كتيبه بيستون
از سي ساتراپ نشين نام برده ميشود كه آذرآبادگان يكي از آنهاست. ساتراپ واژه
يوناني است.
5 - آترآپاتكان نام شخصي است كه در
زمان باستان خطهي آذرآبادگان را اداره ميكرد. برخي عقيده دارند نام آذرآبادگان از
نام آترآپاتكان گرفته شده است.
6 - پس از حمله اسكندر در زمان
داريوش سوم، فرهنگ ايران به شدت آسيب ديد. تختجمشد نيز به دست او آتش گرفت. جانشين
او سلوكيد و همچنين سلوكيدها كمابيش به فرهنگ ايران زيانهاي جبران ناپذيري وارد
ساختند.
7 - اشاره به حمله تازيان در زمان
يزدگرد سوم.
8 - بابك خرّم دين. در قسمت
دوبيتيهاي پيوسته سرودهاي تحت عنوان بابك سرودهام.
9 - شيخ صفيالدين اردبيلي
10 - منظور سلاطين و دودمان صفويه
است.
11 - شاهسون گرفته شده از تركي، به
معني دوستار شاه كه در زمان شاه عباس دلاوري آنان در برابر تهاجم عثمانيان شگفتي
آفريد هنوز هم قبيلهي شاهسون در منطقهاي بين تبريز و اردبيل و قزوين زندگي
ميكنند كه بازماندهي همان شاهسونها هستند.
12 - نژند و غمگين
13 - اشاره به جنگهاي ايران و روس
در زمان فتحعليشاه و پس از آن و شكست ايران از روسها و انعقاد قراردادهاي ننگين
گلستان و تركمنچاي و جدا شدن هيجده شهر از ايران عزيز و الحاق آن به روسيه تزاري.
14 - اشاره به حوادث آذربايجان پس از
شهريور 1320 و دست يازي پيشهوري و غلام يحيي و عوامل آنان و صدماتي كه از اين راه
بر آذربايجان عزيز وارد آمد.
15 - شهرستان، منطقه، شهر
16 - مقصود باقرخان مشوطه خواه معروف
است
17 - مراد يپرم خان مشروطهخواه
معروف ارمني است
18 - مقصود ثقهالسلام آزاد مرد
آذربايجاني است
19 - خواري و ذلّت
20 - مقصود شاعر و عارف معروف شيخ
محمود شبستري است
21 - مقصود دكتر رعدي آذرخشي شاعر و
دانشمند آذربايجان است كه در سال 1346 در درس سازمانهاي بينالملل شاگرد ايشان
بودهاند.
22 - نام كوه سبلان به زبان پهلوي
است، روايت است كه
زرتشت پيش از رسيدن به پيغمبري سالهايي از عمر خود را در كوه سبلان
گذراند در اين بيت مقصود از خاطرات غرورآفرين اشاره به اين خاطره و خاطرات
غرورآفرين ديگر است
23 - نژاد
24 - آريايي
25 - درختي كه برگهاي سبز و لطيف و
خوشبو دارد
26 - هديه، ارمغان، تحفه، آنچه از
شهري به شهر ديگر به عنوان سوغات ببرند.