|
جان دميدي ز دمِ خويش
سخن را در تن
بوستانِ تو فزود آب رخِ سرو و سمن
شعر شيرين و گهربار و تَرت، شورافكن
مريم بكر غزل، از دم تو آبستن
تافت از جان تو نوري به جهان، زان روزن
واژگان را همه پالودهاي(2)
از پَرويزَن(3)
شعرت انديشهبرانگيز به هر دور و زمن
سخنت روحنواز و قلمت خارهشكن
وز گرانسنگي چون كوه و به سختي آهن
گاه برّندهتر و تيزتر از تيغِ يمن
گفتههاي تو ز خاطر ببرد زنگِ مِحن
هم از اشعار روانت شكُفد طرزِ كهن
شرمگين گشت ز عطرِ سخنت مشك ختن
كه چنين نشئهفزايست و چنان نشئهفكن
غنچه از شوق به تن چاك بزد پيراهن
لحنِ گيرا و روان سخنت عطر آكن
گل پديدار شد از طبع تو، خرمن خرمن
هشت بابست ز فردوس به دنياي سخن(5)
گرم آموختن و از همه جا گل چيدن
آنچناني كه شود خون به رگ مام لَبَن(7)
واژگان رام تو شد چون برِ راكب(8)
توسن(9)
گه دَمَت وِلوِله افكنده به كوي و برزن
گه به بند خم زلفِ صنمي(10)
سيمين تن
گه به كار گِل با دست گلآلود و شَخَن(12)
هر كه شد پخته، شود طرزِ كلامش مُتقَن(13)
در كهن خِطّهي(14)
شيراز گرفتي مسكن
تيره و تار و غمانگيز، چو چاهِ بيژن
هر طرف ناله و فرياد و فغان و شيون
نه در آن حال كسي بود، به جانش ايمن
رَست شيراز ز تيغ ستمِ اهريمن
در چنان دورهي تازي تو بُدي صاحب فن(16)
در مصاف(17)
همه گُردانِ سخن، رويينتن
آفرين گويِ(19)
تو هم دوست شد و هم دشمن
سخت بر پاي دلِ اهل نظر بند و رَسَن
چون گلستانِ تو در دَهر نباشد گلشن
پيش غمها سپر و پيش ستمها جوشن
تا سمرقند و بخارا، حَلَب و چين و ختن
هر خداوندِ سخن پيشِ تو بر بست دهن
اوستادان سخن، پيش تو گشتند اَلكَن(21)
چشم جان و دل صاحبنظران شد روشن
هشتصد سال شد و چون تو نياورد زَمَن(22)
كه به شيخ اجلت فخر كند مام وطن
/ |
|
سعدي، آنقدر بزرگي كه
نگُنجي به سخن
هر گلي پيش گلستان تو بيمقدار است
گفتهي نغز و خوشِ چون شكرت، شهدآميز
قلم از قدرت انديشهي تو گوهر زاي
به فَراسويِ(1)
زمان روزنهاي بگشودي
سخنان را همه سنجيده به ميزان خرد
كاخِ ظلم از اثر رشحه كلكت لرزان
چامهات دُرّ نسفته است و دمت آتشِ گرم
نظم و نثرت به روا نيست چنان آب زلال
گاه نرم است كلامت چو حرير شُشتَر
اهل دل شيفته شيوه گفتارِ تواَند
هم زند موج به گفتار تو انديشهي تو
پيشِ كلكِتو عُطارِد(4)
قلمش را بشكست
از چه جام و مي و ميخانه بود شعر ترت؟
هر زمان خواند هَزاري غزلت را به سحر
داستانها و حكاياتِ تو هر يك شيرين
ديگران گر گلي افزوده به گلزار ادب
هشت بابي كه بياراست گلستان تو را
نيمي از عمر در اقصاي(6)
جهان زيستهاي
بهره و توشهي بسيار گرفتي ز سفر
در نظاميهي بغداد رسيدي به كمال
گاه از شعر تو مردم همه در شور و سرور
گه چنان بادِ صبا بودي در گشت و سفر
گاه در بند اسارت، به كف قومِ فرنگ(11)
سره شد راي تو در كورهي ايام چو زر
گرچه بسيار سفر كردي، باز آخر كار
روزگارانِ تو دوران غمافزايي بود
همه جا لشكرِ خونريز مغول حاكم بود
نه در آن دوره كسي داشت، ز بيداد امان
ليك در پارس به تدبيرِ بزرگان زمان
در چنان شهر و محيطي تو شدي شيخ اجل(15)
دانشي مرد و جهانديده و شيرين گفتار
يار و اغيار(19)
به درگاهِ تو روي آوردند
كِلكِ اعجازگر و سِحرِ كلامت افكند
بوستانت همه ايّام بُود صح بهار
گفتههايت همه عشق است و جهانبيني و پند
شعرِ شيرين تو را چون ورقِ زر بردند
هر خردمند تو را از دل و از جان بِستود
سخنِ پارسي و تازي تو نغز و فصيح(20)
زان چراغي كه بيفروختي از آتشِ عشق
گرچه بگذشت ز هشتاد فزون بر تو زمان
شهر شيراز به اين نادره فرزند بناز
/ |
1-
فراسوي: فراتر، بالاتر
2- پالودن:
پاك كردن، صاف كردن، صاف و بي غل و غش بودن
3- پرويزن،
غربال، صافي كه در آن چيزي را بپالايند.
4- عطارد يا
تير يكي از سيارات كه به نويسنده و دبير فلك مشهور است.
5- در روايات
آمده است كه بهشت هشت در دارد و چون گلستان سعدي هم هشت باب دارد اين تشبيه و قياس
را به كار بردم.
6- اقصاي
جهان،نقاط دور جهان
7- لبن: شير
8- اسب سوار
9- اسب سركش
10- بت و به
معناي زن زيبا رو
11- اشاره به
اسارت سعدي به دست فرنگيان در جنگهاي صليبي و گماردن او به كار گل در خندق طرابلس
12- شخن:
خراشدار و ريش و زخمدار و ترك خورده
13- مُتقن:
محكم، استوار
14- خطّه:
كشور، شهر، زمين وسيع
15- اجل:
مهلت، زمان، جليلتر بزرگتر و شيخ اجل يعني شيخ بزرگوارتر و جليلتر كه به سعدي
ميگويند.
16- هنر
17- رزم،
رويارويي و پيكار، صف بستن، صف آراستن
18- اغيار:
بيگانگان و جمع غير است.
19-
آفرينگوي: ثنايگوي و تحسين كننده
20- شيرين و
شيوا
21- الكن:
گُنگ و لال
22- زَمَن:
مخفف زمان و به معني زمانه و روزگار