|
يكي رويش چنان باغ است و گلشن
كه آزارد دل و جان را چو گُلخَن
چه كس از جورِ ايام است ايمن؟
چو گيرد چرخ در دستش فلاخن(1)
كه رفت از يادها، يادِ نشيمن(2)
كه گويي بوده از اول سِتروَن(3)
كه طرّاران(4)
گهرها را ز مخزن
كه شير شرزه بر آهو ز مَكمَن(5)
كه نتوان گفتن و نتوان شنيدن
تبه زين روزگار اژدرافكن
كه افكنده است بس، سر را ز گردن
من و تو كودكي نادان و كودن
حَذر كن از فريب و مكر دشمن
كه باشد اين هوسها چاهِِ بيژن
كه نه بام و دري دارد نه روزن
كه آيد در ميان پايِ تهمتن
چو سركش اسب ناآرام توسن
بپوشد بر تنش رزمنده جوشن
بود اين گفته سُتوار و مبرهن
به پرهيزي ز افسونِ هريمن(6)
بسوزد از شراري خُرد، خرمن
اثر بخشد به خاراسنگ
و آهن
چه خوش فرمود هندو را برهمن(7)
وگرنه با كلام تند مَشكن
ببايد بتشكن مردي تبرزن
بدان آن بت بُود در نَفْسِ ما، «من»
نخستين تيشه را بر نفسِ خود زن
حجابِ خودپرستي را برافكن
حقيقت را توان آنگاه ديدن
گل و سنبل نميرويد به بهمن
كه عمري در تو بگرفته است مسكن
دگر سودي نبخشد آه و شيون
نه عاقل آب را كوبد به هاون
جهان از پرتو مهر است روشن
ز نورش هر زمان برنا شود تن
/ |
|
دو رو دارد جهان پيرِ ريمن
به ديگر رو كويري هست سوزان
كدامين كس ز آسيبش امان يافت؟
دمادم سنگ بارد بر سر خلق
چنان بگرفت مردم را نشانه
چنان خشكاند شاخِ بارور را
به تاراج آنچنان برد از خزاين
غزال خسته جان را تاخت آنسان
جگرها را به خون چندان بياغشت
چه كشتيها به گرداب زمان شد
مباش آسوده از گردونِ گردان
جهان پير چون آموزگارست
هويها و هوسها دشمنانند
به هُش باش، اي شده صيد هوسها
از اين تاريك چاهِ دهشتانگيز
رها بيژن شود آنگاه از چاه
ز هر سو در تك و تازند اميال
براي حفظِ جان و پاس از خويش
تو را جوشن بُود انديشه نيك
خداوندت خِرد بخشيد تا خويش
نهالي گه فرو افتد ز بادي
گهي هم نالهاي و اشك و آهي
به هنگام عبادت بر برهما
دلي را گر توانستي به دست آر
بسي بت در ضمير ما نهفته است
اگر با چشم دل در خويش بينيم
اگر خواهي كه اين بت افتد از پاي
وگر خواهي كه حق را نيك بيني
بت «من» را چو در نفست شكستي
ز خودبين مهرورزي بر نيايد
بود نفس تو گُرگي تيزدندان
چو زد بر گلّه گرگ و برّه را برد
نه دانا مشت را كوبد به سندان
به دل عشق و به جان بينش دهد نور
دل و جانت چو روشن گشت «توران»
/ |