|
چون غنچه لب مبند، شكوفا
شو
شوري به جان بيفكن و شيدا شو
ماهِ منير و مهرِ دلارا شو
چون مهر سر برآر و هويدا شو
تا فرصت است پاك و مُبرّا شو
دُرّ ثمين و لولوِ لالا شو
بگذر ز كركسي و چو عنقا شو
با پاي عشق باديه پيما شو
در عين سوختن طربافزا شو
گلهاي بوستان تماشا شو
رونق فزايِ گلشن و صحرا شو
بر دردهاي خلق مداوا شو
چون مرغ نغمهساز، طرب زا شو
گه جام و گه صراحي و صهبا شو
با او تو نيز اهلِ مدارا شو
پند زمانه بشنو و دانا شو
با سنگدل درشت چو خارا شو
همت بكار بند و توانا شو
با خوي نيك مالكِ دلها شو
يكرنگ و پاك و آيينه آسا شو
دل را صفا ببخش و مصفا شو
در پاكئدامني چو مسيحا شو
جان بر فروز و انجمن آرا شو
پرتو فكن به گنبدِ مينا شو
آيينهدار مريمِ عذرا شو
پرتوفشان به ماه و ثريا شو
محفل فروزِ اين شب يلدا شو
زين خاكدان به عالم بالا شو
فرماندهي سكندر و دارا شو
يك چند هم به راهِ اهورا شو
پا تا به سر ترانه و آوا شو
چون رود باش و جانب دريا شو
فردا به فكرِ فرصت فردا شو
ره توشه را، ببند و مهيا شو
/ |
|
مُهر سكوت بشكن و گويا
شو
در اين دو روز هستي ناپايا
بيرون بيا ز ظلمت تنهايي
اَبر غرور جان تو را پوشاند
جان تو پاك بود بيالوديش
چون قطره در دلِ صدف هستي
خواهي اگر به قاف شرف راهي
در راه پر مخاطرهي هستي
ميتاب همچو شمع به هر جمعي
خندان چو غنچههاي بهاران باش
گِريي اگر، چو ابر بهاران باش
تا كي به فكرِ جسم، به جان پرداز
منشين چو جغد بر سر ويرانه
با عاشقان به بزم صفا بنشين
هرگه كه خصم با تو مدارا كرد
پيرِ زمانه پيرِ خردمنديست
با نيكخوي نرمي و نيكي كن
بر ناتوان جفا رود و سختي
گر بخردي و عاقل و صاحبدل
سودي نبرده كس ز دورنگيها
از مَروه و صفا نبري سودي
گر نيستي به كيش مسيحايي
پروانه سان به شعله مسوزان پر
چون آفتاب تا كه ببخشي نور
با مهر و عشق و پاكي و نيكويي
با تابشي به گستره خورشيد
با سينهاي به گرمي آتشگاه
چون ذره مهرورز و به شيدايي
فرمان بر از خدا و ز فرِ عشق
عمري تو را فريفته اهريمن
سر تا به پاي شادي و شور، انگيز
از جويبار خُرد نيايد كار
امروز كار خويش به پايان بَر
بايد گذشت از اين رهِ بي برگشت
/ |