زيباترين حماسه
 

ماييم همچو تن، دل و جان و روان تويي
خورشيد گرمتابِ فلك آستان تويي
رخشان چراغ روشن پرتو فشان تويي
بر فرق آن شكوه درخشان، عيان تويي
در گوشِ جان حماسه‌گر داستان تويي
گاهي لطيف و نرم‌تر از پرنيان تويي
در پيش سيلِ حادثه كوهِ گران تويي
ماواي قومِ با هنرِ آريان
(1) تويي
چندين هزاره، پيشرو كاروان تويي
مهراب عشق و معبد پير مُغان تويي
مستي‌فزاي ساغرِ دُردي كشان تويي
تابان‌ترين ستاره به هفت آسمان تويي
روشنگرِ سپيده‌دم خاوران تويي
نوري اگر ز غرب درخشيد، آن تويي
بر حلقه‌ي نگين، گهرِ شايگان تويي
بر كرده سر، فراز ز هر امتحان تويي
شاهين صفت، به اوج فلك پركِشان تويي
پيكر شكاف نيزه و بُرّان سنان تويي
هنگام رنج و غم، عَلم كاويان تويي
دستان و سام و ابَر قهرمان تويي
آن تير آرشي كه پريد از كمان تويي
مرغ حماسه‌پرورِ قاف‌آشيان تويي
مامِ چنان دلاور كشور سِتان تويي
هم رستمِ تهمتن و هم هفتخوان تويي
بينشور بزرگ جهان آرمان تويي
آوردگاه آن همه نام‌آوران تويي
كيخسروِ نژاده‌ي
(4) روشن‌روان تويي
تا هست از او نشان به جهان، بانشان تويي
زنجير عدل خسروِ نوشيروان تويي
فرمانرواي بي‌بدلِ باستان تويي
آيينه‌دار فر و شكوه كيان تويي
جادوي شعرِ حافظِ شيرين زبان تويي
هرجا به قول يا به غزل نغمه‌خوان تويي
خلد برين تو هستي و رشكِ  جنان تويي
نقش‌آفرين قُقنُسِ
(8) آذرنشان تويي
نوروزِ باستان و كهن مهرگان تويي
در چشم گوهري
(9) گهر بحر و كان تويي
زين روي تا به روز پسين جاودان تويي
زيباترين حماسه و جانِ جهان تويي
                                                         
/

 

ايران به چشم جان، دلِ گرمِ جهان تويي
گهواره‌ي تمدن و فرهنگي و هنر
در هفت خوانِ تيره‌ي تاريخ باستان
فرهنگِ ديرپاي جهان وامدار توست
از روزگار رفته و دوران باستان
گاهي ستبر و سخت چو پولاد آبدار
با آنكه ضربه‌هاي توانسوز ديده‌اي
آثار توست تا به ابد زيبِ موزه‌ها
هر گه به كاروانِ تمدن نظر كنيم
ايين مهر، زاده‌ي
(2) دامان پاك توست
سُكر ميِ مغانه، بُود از سبوي تو
تو پايگاه مهري و عشقي و شور و نور
تا باختر فروغِ تو تابيده قرن‌ها
از پرتو تو غرب، فروغي دگر گرفت
انگشتريست عالم و تو چون نگين آن
در روز آزمايش و هنگام آزمون
دمسازِ كركسان نشوي، زانكه از ازل
بر فرق دشمنان سيه كارِ تيره‌دل
ضحاكيان شدند گرفتارِ كاوه‌ها
پرورده دامن تو دليران نامدار
تا مرزِ خاكِ پاكِ تو گسترده‌تر شود
زالِ تهمتن‌آور و سيمرغ چاره‌گر
از هفتخوان حادثه، بگذشت رستمت
گر آنچه بر تو رفته، به تحقيق بنگرند
تمثيلِ
(3) جام جم، به جهان‌بينيت گواست
گُردآفريد دخترِ نام‌آورِ تو بود
از بهر دادخواهي خونِ سياوشت
زرتشت را تو زاده‌اي و پروانده‌اي
تو زادگاه كورشي و مهدِ داريوش
اي بيكرانه كشورِ پهناور كهن
شهنامه را به نام تو فردوسي آفريد
سِحر
ِ(5) كلامِ سعديِ شيواسخن، ز توست
آواي چنگ زُهره، نشاطي نياورد
خاك رهت به ديده دل همچو توتياست
(6)
رازِ تداومت
(7) به جهان شاهكار توست
از دوره حماسي و بس ديرتر از آن
تا بحر و بر مجاور و همسايه تواند
آب حيات و چشمه حيوان درون توست
مام وطن به عشق تو سوگند مي‌خورم
                                                        
/

1- آريا و آرين و آريايي و آريان مهمترين شعبه نژاد سفيد كه ابتدا در شمال فلات ايران صحراگرد بودند، چندين هزار سال پيش از ميلاد به طرف جنوب آمدند و در ايران و هند و يونان و آسياي صغير و آلمان و اروپاي شمالي ساكن شدند.

2- آيين مهر يا ميتراييسم قبل از زرتشت دين زرتشت دين رسمي ايران بود. برخي معتقدند كه رستم پهلوان نامدار ايران پيرو آيين مهر بوده‌است و مبارزه‌ي او با اسفنديار كياني كه پيرو دين زرتشت و از نخستين گروندگان به اين دين بود در واقع نبردي بين آيين ميترايي و كيش زرتشتي بوده است. آيين مهر در زمان اشكانيان نيز پيروان زيادي داشت. پرستش مهر و آناهيد «آناهيتا» در روزگار اشكاني رواج زيادي يافت، دلايل و شواهد تاريخي انكارناپذيري در اين باره موجود است.اين كيش تا سال 1315 دين رسمي روميان بود و در مسيحيت كه از قرن چهارم دين رسمي روم شد اثرات بسياري بر جا نهاده است.

3- مثال آوردن و تشبيه كردن يا داستاني را به عنوان مثال بيان كردن.

4- كسي كه داراي نژاد و اصالت خوب باشد.

5- سحر كلام: هنرنمايي در گزينش واژه و انتخاب بهترين كلمات و واژگان و نغز گفتاري  و شيوايي در سخن و كار شگفت و حيرت‌انگيز كه آلوده به نيرنگ نباشد. سحر حلال هم همين معاني را مي‌دهد و براي شاعر يا نويسنده‌اي كه توانا و چيره‌سخن و شيرين گفتار باشد به كار مي‌رود.

6- سرمه، از داروهاي چشم بوده و براي تقويت باصره به كار مي‌رفته‌است.

7- تداوم: ادامه دادن. استمرار داشتن

8- مرغ افسانه‌اي كه عمري دراز داشته و از منقار خود صداهاي شگفت آور و خوشي برمي‌آورده و در هنگام مرگ مقداري هيزم و چوب خشك جمع مي‌كرد و خود برفراز آن مي‌نشست و آنقدر بال و پر مي‌زد تا آنها آتش بگيرند، در حالي كه خود مي‌سوخت تخمي مي‌نهاد كه از آن ققنس ديگري متولد مي‌شد.

9- مراد اينكه شمال و جنوب ايران خزر و خليج فارس و شرق و غرب آن سرزمينهاي همسايه است.