|
كه آنرا چو خورشيد خاور گرفتي
ز فر خدا سايه بر سر گرفتي
بزرگي و فر را ز مادر گرفتي
دل آگاهي از آن دلاور گرفتي
فر از هر دو، آن آريا فر گرفتي
ز ميخانهي عشق ساغر گرفتي
به باليدي و جان و پيكر گرفتي
وز انگيزهاش راهِ داور گرفتي
ولي پاسِ اديانِ ديگر گرفتي
كز آن قوم نامِ پيمبر گرفتي
كه نام خوش دادگستر گرفتي
توانايي از چرخ اخضر گرفتي
چو آزاد سرو تناور گرفتي
جهان كهن را سراسر گرفتي
به داد و دهش هفت كشور گرفتي
ز درياي توفنده گوهر گرفتي
كه نوع بشر را برابر گرفتي
خرد را به هر كار ياور گرفتي
جهانبيني از مهر و اختر گرفتي
به از گوهر و برتر از زر گرفتي
ستايش شدي زيب و زيور گرفتي
به آزادگي از ستمگر گرفتي
چنان آذر ايزدي در گرفتي
تو دادِ سيه روز مُضطر گرفتي
فينقي و بخشي ز خاور گرفتي
وز آن سو، ز بسفر فراتر گرفتي
ز يك سوي تا بحر احمر گرفتي
نشسته بر اسب تكاور گرفتي
كه انگار دستِ برادر گرفتي
ستم پيشگان را به تسخر گرفتي
چنان خودسري را به ششدر گرفتي
به پاسش كُله را ز سر برگرفتي
كه آرامِ فرعون و قيصر گرفتي
بدانسان غرور سكندر گرفتي
جهان را چو مهر منور گرفتي
كز آن جاودان بر سر افسر گرفتي
به سوي بهشت خدا پر گرفتي
/ |
|
در آفاق كورش، چنان
درگرفتي
ترا همرهي كرد فر خدايي
تو را زاد «ماندان»(2)
بهين مام دوران
تويي پور «كمبوجيه»(3)
پارسي پي
نسب بردي از مادي و پارسي هم
ز چوپاني و همسر او به خُردي
فري، بر چنان همسراني، كز آنان
به آيين مزدا دل و جان سپردي
اگر چند بودي به كيش اهورا
به قوم يهود آنچنان مهر كردي
به تاريخ يادت چنان مانده نيكو
پي افكندهاي معبد قوم موسي
همه سرفرازي و آزادگي را
به نيروي نيكي و پاكي و دانش
مسخر نمودي دل مردمان را
در آن دورهي تار و آن شام ظلمت
حقوق بشر را چنان پي نهادي
همه بندگان را به يك چشم ديدي
نكردي به كس بار، آيين خود را
ز گنجورِ تاريخ تا واپسين دم
به كلكِ تواناي صدها مورخ
تو دادِ ستمديدهي بينوا را
به دلهاي تاريك و سرد و فسرده
ز آژيدهاك(4)
و نبونيد(5)
و قارون(6)
پس از ماد و ليدي و آشور و بابل
ز يك سوي تا سند گشتت مسلم
ز يك سوي تا ساحل پارس راندي
كهن خطهي «سارد»(7)
را با سپاهي
«كروزوس»(8)
را دست بگرفتي آنسان
گشودي دژِ محكم شهر بابل
«نبونيد» را دادهاي درسِ عبرت
ستودي به بابل چو «مردوك»(9)
را، خود
چنان عرصه بر خودسران تنگ كردي
بشد خم بر آرامگاهت سكندر
خردمند شاها در آن روزگاران
بُود لوح تو(10)
آن چنان گيتي آرا
پس از آنكه بگذشت عمرت به نيكي
/ |
1- جشنواره بزرگ فرهنگ ايران به
همت عدهاي از شيفتگان فرهنگ ايران و با همكاري دانشگاه سيدني و وزارت امور
اقليتهاي استراليا از تاريخ 28 اكتبر تا 6 نوامبر 1994 در سيدني برگزار گرديد.
اينجانب با جناب آقاي دكتر باستاني پاليزس، آقاي دكتر اسلامي ندوشن و آقاي دكتر
حسين وحيدي از ايران به اين همايش دعوت شديم كه براي اينجانب افتخار بزرگي است، نيز به اين جشنواره فراخوانده شدم چون نخستين برنامه پردهبرداري از
تنديس كورش بود ، لذا چكامه كورش را در پاي مجسمه كورش براي حاضران در جلسه
بازگو كردم.
2- مادر كورش و دختر آژيدهاك
آخرين پادشاه ماد كه او را ماندانا نيز گفتهاند.
3- پدر كورش كه از شاهزادگان
پارس بود.
4- آخرين پادشاه ماد و پدربزرگ
كورش كه كورش را در كودكي به هارپاك وزير خود سپرئ تا او را از بين ببرد زيرا
او خوابي ديده بود كه خواب گزاران آن را برايش تعبير كردند مبني بر اينكه كورش
او را شكست ميدهد و سلسله ماد را منقرض ميكند و بر قسمت بزرگ جهان آن روز
چيره ميگردد. هارپاك كورش را به شباني به نام ميترادات سپرد كه او را در
كوهستان بگذارد تا طعمهس حيوانات درنده گردد از قضا زن ميترادات همان روز پسر
مردهاي زاييده بود آنان پسر مرده خود را به كوهستان بردند و كورش را مانند پسر
واقعي خود بزرگ كردند.
5- نبونيد پادشاه ستمگر و
خودكامه و عياش بابل كه از كورش شكست خورد.
6- كروزوس آخرين پادشاه ليدي كه
جاه و شكوه دربار وي در شهر سارد چشم همهي مورخين و مردم آن روزگار را خيره
كرده بود و ثروت افسانهاي او هنوز زبانزد همگان است و گنج قارون منسوب به
اوست.
٧- سارد پايتخت زيبا و افسانهاي
ليدي و از زيباترين شهرهاي آن روزگار بود امروزه اين منطقه در خاك تركيه واقع
است.
8- قارون پادشاه ثروتمند ليدي كه
همان كروزوس است و كورش پس از شكست به او لطف و مهرباني كرد و او با حرمسرايش در نزديكي هگمتانه
يا اكباتان «همدان امروزي» سالهاي زيادي با آسايش زندگي كرد و حتي تاج كمبوجيه
پسر كورش را قارون بر سر او گذاشت.
9- خداي بزرگ بابل كه به اعتقاد
آنان مذكر بود. خداي ديگر بابليان «ايشتار» بود كه خداي مونث بود اين دو خدا
مورد ستايش و پرستش اهالي بابل كه يكي از كهنترين تمدنها را پي افكندند قرار
داشت كورش با آنكه خود مزداپرست بود در بابل براي اثبات حسن نيت و احترام به
عقايد اهالي بابل در معبد مردوك كلاه از سر برداشت و خم شد و به مردوك اداي
احترام نمود و حتي بعضي از مورخين نوشتهاند در آنجا تاجگذاري كرد. اين كارهاي
انساني ريشه در پيام زرتشت و جهانبيني مزدايي او دارد.
10- لوح معروف كورش كه نخستين
اعلاميه جهاني حقوق بشر و مايه افتخار ايران و ايراني است در سال 1879 در
خرابههاي بابل به وسيله شادروان هرمز رسام باستان شناس كشف گرديد كه اكنون در
موزه بريتيش ميوزيوم ميباشد و از افتخارات اين موزه است و فتوكپي آن در
ساختمان سازمان ملل مايه سرافرازي هر ايرانيست. كورش بيش از 25 قرن
پيش حقوق بشر را براي نخستين بار در جهان مطرح ميكند در اين لوحهي استوانهاي
كه به چند زبان نوشته شده حقوق و آزاديهاي بشر از جمله آزادي در دين و عقيده و
مسافرت و در انتخاب حكومت و در زبان و بيان و ازدواج و غيره... تضمين نموده و
براي نخستين بار در قلمرو بسيار وسيعي كه در چكامه فوق تا حدي محدودهي آن
بازگو شده رعايت گرديد.