|
كه نپاييم بسي دير در اين وادي
سردي بهمن و گرماي اَمُردادي(1)
زرديِ آذري و سپزيِ خُردادي
كِبرِ فرعوني و خودخواهي شدّادي(2)
پوچ شد سُلطهي مستعصم بغدادي
زورِ گودرزي(3)
و سرپنجهي گشوادي(4)
بيستون هست چه شد تيشهي فرهادي
برتر از روي پري، خوي پريزادي
قامتِ سروي و شادابيِ شمشادي
از چه رو پيش تر آن را نفرستادي؟
غمِ مسكين چو زُدايي رسدت شادي
نيست آيينِ دل آگاهي و فرجادي(5)
ور تو را دست بود، بهر چه نگشادي؟
چون كند دعويِ دانايي و استادي؟
نتواند كه شود راهبر و هادي(6)
گاه بازيچه شود واژه آزادي
در همه عمر، ز آزادگي و رادي
از چه رو هستي، هر جا پي صيادي؟
ليك، سخت است بنا كردن و آبادي
تا ز دستت نرود شيوهي اجدادي
به جز آزادگي و شورِ خدادادي
/ |
|
بگذران عمر به دلجويي و دلشادي
ما همه در گذريم و گذرد بر ما
نيست ايام به يك رنگ، در آن بيني
گشت نابود و به هم ريخت به دورانها
هيچ شد قدرتِ اسكندرِ مقدوني
در پسِ پردهي اعصار، نهان گرديد
ساتكين هست چه شد بادهي پرويزي؟
خوشتر از شوكتِ جم، دولت استغناست
مرگ خم سازد و پژمرده كند هر دم
دستگيرت نشود مالِ تو بعد از مرگ
تا تواني بزُداي از دل مسكين غم
خويشتن بيني و از خلق ببستن چشم
گر تو را چشم بُود، بهر چه نگشودي؟
آنكه شاگرديِ استاد نكردستي
وانكه محتاج هدايت بود و ارشاد
گاه با نام خدا بتكدهها سازند
آدمي را نبود هيچ صفت برتر
خود تو در دام قضا صيدِ گرفتاري
كوفتن در هم و ويرانگري آسانست
چون ره و رسمِ نوين پيشه كني، هشدار
هر چه خواهي به زر و زور به دست آيد
/ |
1- امردادي يعني مردادي، ولي مرداد
به معناي ميرنده هست و «اَ» نفي كه سر آن آمده معني آن را عوض ميكند و به معني
ناميرا و بيمرگ و جاودانه هست كه صفت امشاسپند امرداد ميباشد.
2- شدّاد: پسر عاد پادشاه عربستان
جنوبي بسيار متكبر و خودخواه بود و بهشت شدّاد منسوب به اوست.
3- گودرز از پهلوانان نامي ايران در
شاهنامه
4- گُشواد از پهلوانان نامي ايران
در شاهنامه
5- فرجاد: فاضل، دانشمند
6- هادي: هدايت كننده