|
از «من» رهي و مظهر «ما» گردي
روشن ضمير و آينه سا گردي با كيمياي عشق طلا گردي از آنچه شد نصيب، رضا گردي بر محور دروغ چرا گردي؟ بهرِ چه گردِ خبط
و خطا گردي؟ اينسان چرا اسير هوي گردي؟ تا بينياز فقر و غنا(1)
گردي روزي رسد كه راهنما گردي ورنه اسير رنج و بلا گردي آيينه دار صيف(2)
و شتا گردي(3) تا سرفراز همچو
هما گردي كامي بده كه كامروا گردي آيينهي خداينما گردي كز بند نفس خويش رها گردي كاري مكن ز ريشه جدا گردي جهدي كه خويش به، زِنيا گردي تا همچو ني، بلند نوا گردي گردي فشان مباد هَبا گردي بازيچهاي به دست قضا گردي تا رازدار در همه جا گردي بهر چه گردِ چون و چرا گردي؟ همچون هَزار نغمه سراگردي تا جلوهگاه راز بقا گردي
/ |
|
هر گه ز بند كبر رها
گردي
با صدق و با صفا چو كني پيوند
خودكامگي وجود تو را مس كرد
بر نفس خويشتن چو شدي پيروز
تو فخرِ آفرينش يزداني
تو ذرهاي ز نور خداوندي
تو شاهكار خلقت داداري
پرواز كن به عالم استغنا
گر بسپري طريق حقيقت را
بُگريز، از دروغ و بدي بگريز
ايام مگذران به عبث، تا كي
سايه فكن به خستهدلان چون سرو
توشي ببخش تا كه توان داري
از عيب گر به حسن بپردازي
آنگه رَهي ز بند تعلقها
مَگسِل ز ساقه تا كه توان داري
تا كِي به نام و جاهِ نيا، بالي
كمتر ز نال خشك(4)
نئي، ميكوش
كاري بكن، مباد ز كار افتي
ايمن مشو ز چرخ كه در يك دم
راز كسي مگوي به ديگر كس
چون و چراست رشتهي سر در گم
گر از غم زمانه ببندي لب
خو كن به مهرورزي و خرسندي
/ |