|
به خطا دست كودكش بسپرد
پاس آن گله را ز خاطر برد
برهها را گلو به چنگ فشرد
شعله گرم زندگي افسرد
هم دريد و بريد و هم آزرد
تا توانست كشتهها را خورد
گرد غم را به اشك ديده سترد
گشت از اين غصه ناگهان پر دُرد
خنده روي لبان او پژمرد
اين خبر را براي چوپان برد
به زمين اوفتاد و در دم مُرد
طفل را پاسبان گله شمرد
/ |
|
رمهاش را شبان سادهدلي
گشت كودك چو گرم بازي خويش
گرگ پيري كه در كمينگه بود
گوسفندان رام آن رمه را
چنگ و دندان گرگ خونآشام
گرگ دور از شبان غافل و خام
كودك بينوا چو اين را ديد
چام سرشارِ شور كودكيش
نور شادي ز ديدگانش رفت
آشنايي كه ماجرا را ديد
تا خبر شد شبان از آنچه گذشت
واي بر آن شبان كه از غفلت
/ |