|
چنين گفتا به ياري از سر
پند
كه بندي دل به فرزندان دلبند
فداكاري ز فرزند برومند
گرفتارند و مهرآيي ندارند
چگونه از دلت غم را زدايند
برايت هست سخت و ناخوشايند
غمي سنگينتر از كوهِ دماوند
محبت كردنِ بيهوده تا چند
ز مامي مهربان و بيهمانند
ز درد و رنج بيمهريِ فرزند
/ |
|
شبي صاحبدلي در جمع
ياران
دگرگون شد زمان ديگر نشايد
چو مهر افزون كني، خواهي فزونتر
ولي آنان به دام روزگاران
چو خود غرقند در امواج دوران
گر از فرزند بي مهري ببيني
ز بي مهري او بر دل نشيند
به خود آي و به احوال خود انديش
مرا پندي بُود آويزهي گوش
سِترون بودن زن هست خوشتر
/ |