پند صاحبدل(1)
 

چنين گفتا به ياري از سر پند
كه بندي دل به فرزندان دلبند
فداكاري ز فرزند برومند
گرفتارند و مهرآيي ندارند
چگونه از دلت غم را زدايند
برايت هست سخت و ناخوشايند
غمي سنگين‌تر از كوهِ دماوند
محبت كردنِ بيهوده تا چند
ز مامي مهربان و بي‌همانند
ز درد و رنج بي‌مهريِ فرزند

                                             
/

 

شبي صاحبدلي در جمع ياران
دگرگون شد زمان ديگر نشايد
چو مهر افزون كني، خواهي فزون‌تر
ولي آنان به دام روزگاران
چو خود غرقند در امواج دوران
گر از فرزند بي مهري ببيني
ز بي مهري او بر دل نشيند
به خود آي و به احوال خود انديش
مرا پندي بُود آويزه‌ي گوش
سِترون بودن زن هست خوش‌تر
                                             
/

1- در مسافرت‌هايي كه به آمريكا داشتم به علت اختلاف فرهنگي و ندانستن زبان و عدم تسلط به زبان انگليسي از سوي بعضي پدر و مادرها و اشتغال شديد فرزندان در آنجا و فرصت اندك آنان براي گذراندن وقت با پدر و مادر و اينكه جوانان ناخودآگاه در آن فرهنگ بزرگ و سلطه‌گر حل شده‌اند اختلافاتي پيش مي‌آمد. بعضي از پدران و مادران پس از اينكه با هزار مشقت و سختي براي ديدار فرزند يا فرزندان به ديار غربت مي‌آمدند هنوز خستگي راه را از تن به در نكرده به دلايل بالا به ايران بازمي‌گشتند و اگر در آنجا مي‌ماندند از دست فرزندان خود كه به آنان توجهي ندارند ناخشنود بودند، اين مسايل مسلم را بايد پذيرفت و از آن گله نكرد هر كس بايد سطح توقع خود را از ديگران پايين بياورد ولو آنكه فرزندش باشد و بالعكس.