|
پسرش را نشاند در برِ
خويش
ديد او را پسر برابر خويش
گيرهاي را به دست لاغر خويش
جاي خود را بده به مادر خويش
گفت با بانگِ دهشتآور خويش
به كه باشي به خانه سروَر خويش
نتوان كرد بازش از سر خويش
نارَوا را، بِران ز ياور خويش
زود بيند سزا و كيفر خويش
گفتمش نرم چون برادر خويش
قلبها را كند مسخّر خويش
كه نهد احترام مادر خويش
/ |
|
در اتوبوس بودم و پدري
مامِ پيري نهاد پا به درون
چون پسر برنخاست زن بگرفت
پسرك را به گفتم از سرِ مهر
پدرش خشمناك و تند و درشت
تو كه هستي كه امر و نهي كني
كودك ادراك و معرفت دارد
چون بزرگان عزيز و محترم است
هر كه با كودكان ستيزه كند
چون كه ديدم در او درشتي و خشم
گر جوان پاسِ پير بشناسد
كودك آنگه عزيز و محترم است
/ |