|
درآ به پيشم، تا فرّ
كهكشان بيني
بيايي اَر به برم هفت آسمان بيني
كه با ستاره و ماهم، هم آستان بيني
به رويِ قلهي من آستين فشان بيني
اگرچه سوي من او را تو پركشان بيني
نه در قلمروم از آدمي نشان بيني
چو چتر بر سرم از ابر سايهبان بيني
مرا تو با مه و خورشيد هم عنان بيني
بسان تاجِ درخشندهي شهان بيني
حكايت و مثل و شعر و داستان بيني
ز خاكدان نتوان عرش بيكران بيني
فراتر آي كه تا جلوهي جهان بيني
بيا بيا كه مه و مهر هم قَران بيني
تو آنچه را كه به سودت
بود همان بيني
چو ژرف بنگري اين نكته را عيان بيني
اگر به ديدهي تحقيق و امتحان بيني
شكستهاي فراوان در استخوان بيني
ز جاي خو چو فراتر روم زيان بيني
سزد كه بر من با چشم امتنان بيني
سبك بود برِ من آنچه را گران بيني
هر آنچه را كه نبايد ببيني آن بيني
شكوه و فرّ مرا نيز جاودان بيني
ورا هماره به من نيز مهربان بيني
به رويِ دامنِ من كبكبچگان بيني
بكوش خويش به هر جمع در ميان بيني
مرا ز گوهر باران به فرّ و شأن بيني
مرا به پوشش ديرينهي مغان بيني
درونِ سينهي من آتشي نهان بيني
مرا مقاوم و سرسخت و استوان(1)
بيني
ز سعي ماست كه خود را تو در امان بيني
كجا تو خويش سرافراز و كامران بيني
هزار پيچ و خم از گردشِ زمان بيني
توان و قدرت روح مرا در آن بيني
اگر بر آن تو چنان مرد كاردان بيني
ز دامنم همه جا چشمهها روان بيني
ز سبزه بر تنِ من، سبز پرنيان بيني
به ساحت منش از شوق نغمهخوان بيني
چه نقش و رنگِ فريبايي از خزان بيني
گهي به گسترهام گلّه و شبان بيني
چرا مكين(2)
بگذاري و در مكان بيني
چو با فروغ دل و ديدگان جان بيني
/ |
|
ستيغِ كوه بگفتا شبي به
دامنهاش
منم ز هر چه كه بيني در اين جهان برتر
از آن، زمانه مرا برفراشت بر گردون
نخست پرتو، خورشيد را سپيدهدمان
عقابِ اوجِ فلك در برم پر افشاند
نه بر ستيغِ من
از رُستني نشاني هست
براي آن كه نيازاردم تَفِ خورشيد
سرم رسيده به چرخِ بلند از رفعت
به فرقم افسرِ تابندهاي ز مرواريد
ز سرفرازي و سُتواريم به دفترها
تو پايبند و اسير زمين شدي همه عمر
چو من چرا نفرازي به چرخ گردون سر
ترا پذيره شوم با بلند پايگييَم
جواب داد ز پايين به
قُلّه، دامنِ كوه
مرا به چشم حقارت مبين كه اصل تواَم
بلندپايگي تو ز استواري ماست
تكاني اَر بخورم زير و رو شوي يكسر
اگر ز جاي بجنبم تو سرنگون گردي
هر آنچه داري بيگفتوگو ز دولت ماست
فشار بارِ تو را جاودان به دوش كشم
اگر جدا بشود پيكرم ز پيكر تو
تو گر بسايي سر را به هفت بام سپهر
گر آفتاب به تو زودتر فشاند نور
اگر عقابِ فلك نزدِ تو پر افشاند
مباش غرّه كه دستي به دامنت نرسيد
اگركه بر سرِ تو سايه گستراند ابر
چو تو سپيد شوم روزِ برف و در آن حال
مبين كه سرد و خموشم به جانم آتشهاست
به پيش رعدِ خروشان و آذرخش دمان
چه سيلها كه گذشت از من و تو بيخبري
به روزگار خطر سينه گر سپر نكنم
اگر دمي ز تو غافل شوم فرو ريزي
به وصف كوه هر آن شعر و داستان كه بُود
به كارنامهي من در دل آفرين گويي
به نوبهار كه خورشيد بر تنم تابد
ز لاله بر سرِ من افسريست از ياقوت
هر آبشارِ خموشي كه آيد از تو فرود
به مهرگان چو نظر افكني به دامن من
گهي به دامنهام خيمههاي كوهنورد
اگر كه جاي به پايين گرفتهام غم نيست
ز روي صدق نگر ما دو تن، يكي هستيم
/ |