|
شاهكار حيرت انگيز خداست
رازش از ديدِ بشر باشد نهان
حل نشد اين رويدادِ رازناك
وز چه نيرويي نبودن بود شد؟
آدمي از كِي در آن مأوا گرفت؟
وين زمين و آسمان ايجاد كرد؟
شد نمايان نقشِ هستي و حيات
جمله حدس و فرض و شكّ است و گمان
جاي پاي منطق و حتم و يقين
هست اقيانوس بيپايان ژرف
ديگر از ساحل نميبيند اثر
ميرود در وادي حيرت فرو
دانش ما قطرهاي از قُلزمي(1) است
رفتهاند، اما همه تا پشت در
اين معما بر كسي افشا نشد
پردهها از هر طرف آويخته است
بار ديگر از نظر گردد نهان
ناگهان چندين گره بر آن فزود
ميكشد ما را به صحراي جنون
بينهايتها، نهان از ديدها
ثابت و سيار و
گيتي و سپهر
در تكاپو و تلاش و كوششند
خرمنند آنان و گيتي ارزنست
جاودان، قائم به ذات خويشتن
مور را در قاف عنقا راه نيست
اوست مفتاح و كليدِ رازها
برترين و برترين و برترين
آفرينش را از آن تبيين(3)
نمود
او سراسر هستي و نيرو بُود
آسمان چون ذرّهاي فرمانبرش
اولين رخداد عالم در قديم
ناشي از او قدرت اضداد شد
ريزهايي از اتمها ريزتر
با همه ناچيزي از آنِ وِيند
خلقت و پيدايش
آدم از اوست
بر همه كون و مكان فرمان دهد
خود دليل اين همه مدلولهاست
رود را آورده در دريا فرود
اين به هم پيوستن و پيوستگي
كس نميداند كه پشت پرده چيست؟
اوست در هستي و پيوست همه
نامها گوياي نام عام اوست
نام را فرقي نباشد، اوست، او
گفتههايم را بنامش جان دهم
/ |
|
آفرينش راز هستي و بقاست
خلقت افسانه آميز جهان
هرچه دانش را گريبان گشت چاك
از كدامين دم، عدم موجود شد؟
اين جهانِ پير از كِي پا گرفت؟
كيست آن باني كه اين بنياد كرد؟
از كدامين لحظهاي بر كائنات
گفتهي دانشوران و بخردان
نيست در اين گفتههاي وهمگين
اين معماي شگرف اندر شگرف
گر در آن انديشه گردد غوطهور
هر كه شد با بينهايت روبهرو
آفرينش رشتهي سردرگُمي است
بخردانِ عاقلِ صاحبنظر
هرچه كوشيدند اين در، وا نشد
دستِ دوران سنگ بر ره ريختهاست
گر بتابد كورسويي زان ميان
يك گره را عقل و دانش گر گشود
جستجو در كمّ و كيف و چند و چون
جِرمها، منظومهها، خورشيدها
كهكشان و اختران و ماه و مهر
بيدرنگ و مستمر در پويشند
اين زمين در پيششان چون سوزنست
هست نيرويي كه نايد در سخن
هيچكس از راز آن آگاه نيست
اوست آغاز همه آغازها
اوست هستيبخش و هستي آفرين
ماده را او مايهي تكوين(2)
نمود
منشأ هر قدرتي از او بُوَد
چشمِ امّيد دو عالم بر درش
آن نخستين انفجار بس عظيم(4)
از توانايي او ايجاد شد
ذرههايي از اتم ناچيزتر
در طلب آيينه گردانِ وِيند
نظم و هنجار همه عالم از اوست
مور و انسان را به يكسان جان دهد
علت پيدايش معلولهاست
قطره را جو، جويها را كرده رود
اين هماهنگي و اين همبستگي
جملگي از اوست، بي او هيچ نيست
هستي از او هست و او هستِ همه
هرچه او را نام خواني نام اوست
بهر او هر نام را خواهي بگو
به كه اين گفتار را پايان دهم
/ |
1- قُللزم در قديم نام بندري در
ساحل بحر احمر و نزديك مصيب نيل بود به همين مناسبت درياي احمر را بحر قلزم
گفتهاند به معني دريا و رودخانه بزرگ نيز هست.
2- تكوين: به وجود آوردن، هستي
دادن، آفريدن، احداث كردن
3- بيان كردن، آشكار ساختن
4- اشاره به انفجار اوليه كه بنا به
نظريه دانشمندان باعث ايجاد كُرات و كهكشانها و ستارگان و آغاز هستي جهانست كه به
زبان انگليسي به آن Big bang ميگويند.