|
پر گشودم تا نيايشگاه دل
كز دل گرمم به سويش راه بود
شعلهي پرجذبهاي ميشد بلند
دل بر آن چشمِ تمنا دوخته
نور و گرمي هر طرف ميگشت پخش
پنجه افكند و مرا دامن گرفت
يادم آمد از كهن پيمانِ خويش
ره سپردم تا فراسوي قرون
كرد رازي را برايم آشكار
سرگذشتم را برايم گفت باز
كرد با حرمت به سوي من نظر
روشني و گرمي و تابندگي است
تابشي بنهفته در ذرات من
چونكه هستي گرم و پاك و روشنست
آشنا با نغمههاي جان شدم
نزد انسان كهن گشتم سپند
آتش سودآفرين مينووش است
شور بخشيدم به دنياي كهن
بي وجودم، آفرينش جان نداشت
در تنش نور و حرارت داده جان
هم ستود آن را و هم حرمت نمود
شعلهاش خوش، پرتوَش جانپرورست
از فروغم پي به شيدان شيد(5)
بر
شد پديد از اين دو، اصل كائنات
جلوهگاه گوهر هستي منم
نزد هر صاحبدلي هستم عزيز
جان هستي را ستايش ميكند
/ |
|
كردم آهنگ سفر همراه دل
چشمِ جانم رو به آتشگاه بود
از درونِ مجمرِ(2)
پاك و سپند(3)
سرخ فام و روشن و افروخته
دمبهدم زان آتش آرامبخش
شعلهاي زان شعلهها در من گرفت
يافتم سوزي از آن بر جان خويش
اندك اندك از خودم گشتم برون
آتشِ گرميفزاي شعله بار
با زبان آشناي رمز و راز
كز هزاران سال پيش از اين، بشر
ديد در ذاتم فروغِ زندگي است
نور و نير و تار و پود ذاتِ من
جلوهها از نقشِ هستي در من است
زان زمان من ياور انسان شدم
چونكه بودم آخشيجي(4)
سودمند
اولين ركن تمدن آتش است
قرنها و قرنها، بگذشت و من
بي حضورم زندگي
رونق نداشت
هر چه موجود است در اين بيكران
زين سبب زرتشت آتش را ستود
آتش زرتشت شادي گستر است
گويدت با چشم دل
در من نگر
گرمي و نور است مبناي حيات
راز هستي خفته در جان و تنم
نور بخشم تا پگاه رستخيز(6)
گر مرا بهدين نيايش ميكند
/ |
1- كشف آتش نخستين راهيابي بشر به
تمدن ميباشد.
2- آتشدان
3- مقدس - ستودني
4- عنصر، آتش يكي از عناصر
چهارگانهي خلقت است كه آنها را به نام چهار آخشيج ميشناسيم و محيط زيست را تشكيل
ميدهند.
5- يكي از نامهاي خداوند در آيين
زرتشت به معناي سرچشمهي نورها نور نوره- يا نورالانوار
6- پگاه رستخيز: بامداد قيامت،صبح
روز واپسين