|
به آن پاكبازان روشن
روان
گذشتند از آزادي خويشتن
چو رستم به هنگامهي هفتخوان
بُود همچو بگذشتن از جان و تن
شدي تفته در كورهي
روزگار
به ما درس خودسازي آموختي
بسا خرد گشتند مردان گُرد
كه در بند عم باز بودي تو شير
تو از نسل مردان شيرافكني
شدي رنجه از ظلم و جور و ستم
چراغي شدي در ره ديگران
ز نوروز و گل باد فرخندهتر
كه از بازگشتت دلش روشن است
سرودِ طربناك شادي بخوان
به دلها اميد و سرور آوري
بُود نغمهاش همچنان دلپذير
نوايش زدايد ز دل زنگِ غم
گرفتارِ ديوانِ ريمن بُدي
به دامان مام وطن آمدي
به روي جگر گوشهي خويشتن
ببالد به فرزند نامآورش
/ |
|
سپاس از دل و جان به
آزادگان
كه بهر رهايي مامِ وطن
ز نو زنده كردند نام و نشان
گذشتن ز آزاديِ خويشتن
هلا، اي ستمديدهي
بُردبار
تو در كورهي زنئگي سوختي
به بند ستمگر نه كاريست خُرد
فَري بر تو اي شير مردِ دلير
تو آرش تباري و رويين تني
اگر چند ديدي بسي رنج و غم
ولي ايستادي چو كوهِ گران
كنون بازگشتت به اين بوم و بر
تو را جاي بر چشم هم ميهن است
به باغ وطن اي بلند آرمان
كه همميهنان را به شور آوري
اگر بلبلي در قفس شد اسير
رها چون شود از قفس، باز هم
تو هر چند دربند دشمن بُدي
كنون همچنان جان به تن آمدي
گشودست آغوش مام وطن
كه چون جان شيرين كشد در برش
/ |