|
به كس جام پر مي نپايد
مدام
بگردد چو گردونه روزگار
به كردار ساقي كف اين و آن
سكندر برآن لب دگر شب نهاد
ز دُردش منال و به نوشش مخند
از اين چيستان(1)
كس خبردار نيست
/ |
|
جهان ساقي و مال دنياست
جام
چنين جام سكرآور و خوشگوار
نهد گيتي اين جام را هر زمان
به جامي كه دارا سحر لب نهاد
بر اين ساغر پر ز مي دل مبند
حساب و كتابي در اين كار نيست
/ |