|
همچو دلِ پاكدلان تابناك
چهرهي خود ديد در آن جلوهگر
چهرهاش آلوده به زنگار كرد
نقش كسان گشت در آن تيره رنگ
تار و كدر شد ز صفا اوفتاد
روشني از آن رخ تابان برفت
آينه چون تيره شد آيينه نيست
پاك و بيآلايش و
بيكينه هست
زنگِ سياهي بنشاند بر آن
جلوهگه عالم ادراك نيست
نقش نمايد به تو، اما نه راست
تابش و روشنگرييَش كم بُود
باز نمايد به تو نقش دروغ
در نظرت تيره شود هرچه هست
نيست چو تاريك دلي مشكلي
دمبهدم از پيش شود تيرهتر
نور و صفا بخش دل تار را
تا كه شوي پاكدل و پاك بين
دل چو شود پاك مكان خداست
/ |
|
آينهاي بود درخشان و
پاك
هر كه در آن آينه كردي نظر
دور زمان آينه را تار كرد
آن رُخ تابنده چو بگرفت زنگ
آينه ديگر ز جلا اوفتاد
پرتو و تابندگي از آن برفت
هيچكسي جانبِ
آن ننگريست
لوحِ دلِ آدمي آيينه هست
واي اگر گَردِ گذشت زمان
زنگ چو بگرفت دگر پاك نيست
چون ز جلا و ز صفايش بكاست
هر چه نمايد همه مبهم بود
چون برود ز آينهي دل فروغ
زنگ چو بر آينهي دل نشست
واي اگر نور رود از دلي
مهر و صفا نيست در آن جلوهگر
پاك كن از آينه زنگار را
ز آينه دل بزدا زنگ كين
روشني و پاكيِ دل از صفاست
/ |