ارگ بم     
 

كه هم شادمانم از آن هم دژم
نكردست آثار آن‌را نهان
چرا اين چنينش به هم درنوشت
نهان كرده در سينه آب حيات
ز بهمن بود پور اسفنديار
گهي نابكامي گهي كام ديد
كه بار دگر بازسازي شده‌است
ز نو مايه سرفرازي شود
بسي آگهان رو بدان سو نهند
گذشته بر آن روزگاري دراز
نمودار فرهنگ ايراني است
نكردست سر پيش بيگانه خم
دژي سخت و محكم چو روئين حصار
همه دشمنان را براند ز در
فراروي طوفان شن ايستاد
در آن كوره تفته دم گشت پير
ز خود پخت در آتش و سوز دل
چو آهن كه در كوره پولاد شد
كه چون تخت جم ماند و مانَد به‌جاي
نمودار بم نيز ارگ بم است
در آن زيست از دوره‌ي باستان
بيامد به بم با سپاهي دلير
نپيچد سر از رأي و فرمان او
بناي حكومت‌سرا در ميان
دبستان در آن بود و آتشكده
از آن فرّ ايران نمودار بود
در اين ارگ پير و كهن روي داد
ز شهر گواشير و زابلستان
گه از خاور و گاهي از باختر
چه بسيار مردم در آن زيستند
بود شاهدي بر گذشت زمان
ز خشتش شنو راز دلتنگيَش
گذرگاه دلدادگان بوده‌ام
گهي خنده‌اي گاه چشم تري
پي كار هر روزه‌ي خويشتن
سخن‌ها و پيغام‌ و آوايشان
طنيني خوش و دلنشين افكند
چه شد آن جوان؟ چون شد آن ديرسال؟
از آن پس به خواب گران رفته‌اند
پس از چند گاهي فرامُش شدند
ز ما هم اثر نيست چندي دگر

كه افكنده آژنگ‌ها بر جبين
بسي مرد شمشيرزن ديده‌است
گهي ديد درمان گهي درد را
كه از بازگويش شود دل نژند
دل آگاه و آزاده و ژرف‌بين
به‌جز فكر آزادي آن نداشت
ورا كرد با رشك و كين دربه‌در
به كرمان و كرمانيان روي كرد
ز جان و دل او را بشد چاره‌ساز
به‌ جانش پذيرفت و راهش بداد
پي پاس مهمان ز خود درگذشت
بشد چشم‌ها كنده و كور و تار
بپا گشت در شهر كرمان منار
به بم، لطف عليخان بيامد فرود
ستم راند بر او به سوداي جاه
كه نفرين بر او باد تا جاودان
تفو بر چنان حاكم زشت نام
بشد چشم مام وطن خيرخيز
(3)
بيفتاد در دست شاه قجر
چه‌ها كرد با آن يل نامدار
دگر بس كنم اين ستم‌نامه را
رود تا بروز پسين نام زشت

ببين ژرف در هر شكاف و شكست
كه انسان خودخواه چندين ملاف
كه شد تفته از تابش آفتاب
كز آنان نماندست نام و نشان
چو او را به كف نيست غير از دمي
كه فردا نهانت كند خاك گور
به دنيا و زور و زرش دل مبند
توانت اگر هست سودي رسان
بسي ديده زير و بمِ سرگذشت
نكوتر سِپارش به نسل دگر
وطن را ز جان و دل آباد كن
كني شاد جان و دل پاك را
بود همچو نامش غرورآفرين
كه دارد گرامي ترا روزگار
ز تو نيك گويند آيندگان

                                                    
/

 

ندانم چه رازيست در ارگ بم؟
از آن شادمانم كه دور زمان
غمينم كه گردونه‌ي سرنوشت
بود ارگ گهواره‌ي خاطرات
گروهي بر‌ آنند كاين شاهكار
بسي زير و بم‌ها در ايام ديد
در آن بارها تركتازي شده‌است
كنون نيز اگر بازسازي سود
جهانگردها بر درش رو نهند
از آن رو كه شهريست از ديرباز
كهن شهري از عهد اشكاني است
بود ارگ همزاد با شهر بم
به پا گشت گِردش دژي استوار
كه هنگام پيكار و گاه خطر
نلرزيد از غرش رعد و باد
نشد رنجه از سوز داغ كوير
مبينش كه از خشت خام است و گِل
چنان ققنوس آتشين زاد شد
بنازم به ارگي چنين ديرپاي
اگر مظهر سيستان رستم است
بسي خانمان و بسي دودمان
چو بر پارت‌ها چيره شد اردشير
كه تا ارگ بم گردد از آن او
حكومت‌سرا بود بس ساليان
به گِردش بناها رده بر رده
پر از خانه و كوي و بازار بود
بگفت آگهي، قصه‌ي هفتواد
(1)
گذشت از كنارش بسي كاروان
ببردند كالا به شهر دگر
در آن سال‌ها مردمان زيستند
كنون نيمه ويران و افسرده جان
نهي پا چو در كوچه‌ي سنگييَش
بگويد كه من هم جوان بوده‌ام
گهي باز يا بسته مي‌شد دري
گذشته است از من بسي مرد و زن
هنوزم صداي قدم‌هايشان
به گوش دل و جان طنين افكند
كجا رفت آن شادي و شور و حال؟
يكايك پي رفتگان رفته‌اند
گذشتند و رفتند و خامُش شدند
از آنان به جا نيست ديگر اثر

بلي ارگ پير غرورآفرين
بسي رويداد كهن ديده‌است
بديدست بس مرد و نامرد را
دريغا اسيرش بشد خان زند
چو او بود فرزند ايران زمين
كه در سر به جز فكر ايران نداشت
دريغا و دردا كه شاه قجر
چو درماند آن قهرمان در نبرد
در آن حال كرمان مهمان نواز
به مهر و محبت پناهش بداد
در آن سهمگين بازي سرگذشت
چو در دست قاجار افتاد كار
از آن چشم‌هاي فزون از شمار
دژ شهر را تا كه دشمن گشود
ولي حاكم پست گم كرده راه
محمد حسين آن دد تيره جان
(2)
پي دستگيريش افكند دام
كه مهمان آزاده را كرد اسير
دريغا كه مهمان خونين جگر
همه نيك دانند كان نابكار
كه شرم آيد از گفتنش خامه را
از آن اهرمن سيرت بدسرشت

بلي ارگ آيينه‌ عبرتست
صدايي برون آيد از هر شكاف
در اين ارگ بشكسته طاق خراب
چه بسيار بودند گردنكشان
چرا در جهان بد كند آدمي؟
مشو غرّه بر دولت و جاه و زور
ز ارگ كهنسال آموز پند
چو هستي مكن بد به‌ ديگر كسان
بدان هر وجب خاك اين پهن‌دشت
به دست تو آمد پدر بر پدر
روان نياكان خود شاد كن
چو آباد سازي نيا خاك را
سراسر همه خاك ايران‌زمين
ز جان و دل آن را گرامي بدار
چو باشي ز نيكي فزايندگان

                                                 
/

1- بنا به گفته‌ي مورخ و پژوهنده نامدار و همشهري گران‌قدر دكتر باستاني پاريزي داستان هفتواد شاهنامه فردوسي در ارگ بم روي داده نه قلعه دختر كرمان.

2- نام حاكم بم كه لطف عليخان را دست و پا بسته به آغامحمدخان قاجار تحويل داد و در مقابل صله دريافت نمود.

3- خيره