|
به بلبل گفت با لحني
غمانگيز:
نگه كن حال دلدار تو چونست؟
رهايم كن از اين اندوه و تشويش
وليكن انتظار مرگ دارم
به ناكامي بميرم در جواني
به زودي آفتايم زير ميغ است
مپرور در سرت انيشهي
خام
گهي جبر است و گاهي اختيار است
زماني هم ز كس كاري نيايد
از اين فرصت كه داري بهره برگير
برايت زندگي كوته نوشتند
نيفزايد دمي بر عمر كوتاه
نه گاه شكوه،
نِي گاه درنگ است
كه فردا در كفِ باد خزاني
/ |
|
شنيدم نوگلي در فصل پاييز
دلم از غصه مالامال خونست
دمي بر روزگار من بينديش
حكايتها به هر گلبرگ دارم
وزد چون باد سرد مهرگاني
نصيبم حسرت و آه و دريغ است
به پاسخ گفت بلبل كاي
دلارام
در اين خلقت كه بر نظم استوار است
گهي در كارها تدبير بايد
مشو از بازي تقدير
دلگير
چو گلبرگ لطيفت را سرشتند
دريغا كاين فغان و ناله و آه
زمانِ عمرِ گل بسيار تنگ است
غنيمت دان دمي را كش در آني
/ |