|
بيفتاد الماس انگشتري
چو افتاد در دامن سنگ و خاك
گشود از سر ناسپاسي زبان
ز هر گوهري در جهان برترم
نگه كن سپس بر رخ خويشتن
شدم جلوه افزاي انگشتري
كنم جاي بر افسر شهريار
كه زيبندهي گردن دلبرم
تنت تيره و تار و رويت سياه
برازد تو را صحبت خاك و گِل
چهها بر سرم آمد از بختِ بد!
كدر گشت از آن چهرهي روشنم
دگر رونق و اعتبارم شكست
دريغا ز بيمهريِ روزگار!
به او گفت: اي سنگ خوش
آب و رنگ
ز من مايهي برتري داشتي
ز روزِ نخستين و آغاز خويش
چو طفلي به دامان من خفتهاي
ز نيروي جانم خورش دادمت
ز نورِ دگر اخترانِ سپهر
برانگيختم در دلت شوق و شور
سپس نام الماس دادم تو را
رخ از مادر خويش برتافتي
شدي خويشتم بين و حق ناشناس
به تندي مكن با كسان گفتوگو
به گيتي چو تو نيز ناياب نيست
به چشمِ بزرگان ندارد بها
ز نادانيِ بيخرد زشتتر
شود از حقيقت سرانجام دور
به پايين گرايد ز چرخ بلند
به گرمي زند بوسه بر خاكِ راه
چو پرمايه شد سر فرود آورد
بُود بهتر از زاهدِ خودپرست
هر آن خودنگر با خدا دشمن است
ز خودخواهي آخر درآمد ز پاي
ز يك پشّه نمرود نابود شد
نگويم تو را بيش از اين من سخن
ز نخوت درآيي، فروتن شوي
/ |
|
ز انگشتِ زيبايِ سيمين
بري
شنيدم كه آن گوهر تابناك
به حسرت برآورد از دل فغان
كه اي سنگ ناچيز من گوهرم
به آب و به رنگم نگاهي فكن
به تابندگي چون مه و مشتري
سزد تا كه در گردش روزگار
نه تنها برازندهي افسرم
تويي سنگ افتاده بر خاك راه
بهايي نداري تو اي تيره دل
مرا همدمي همچو تو كي سزد؟
ز جور تو شد تيره جان و تنم
سياهيت بر پيكرم نقش بست
شدم در كنارِ تو بيقدر و خوار
چو پرخاش بشنيد از الماس
سنگ
ميان سران گر سرافراشتي
دمي هم به ياد آور از رازِ خويش
بسي قرن در كانِ من خفتهاي
به خون جگر پرورش دادمت
من از تابش ماه و ناهيد و مهر
رساندم تو را پرتو و تاب و نور
بسي قرنها پاس دادم تو را
دريغا چو قدر و بها يافتي
مرا زشت گفتي به جاي سپاس
مبر بيسبب از كسي آبروي
مرا چون تو گر جلوه و تاب نيست
هر آنكس كه خودبين شد و خودستا
بود كبرِ دانشورِ خودنگر
كسي كو بُود در نهادش غرور
چو بالا رود ذره خودپسند
فروزنده خورشيد با فرّ و جاه
هر آن شاخساري كه بر پرورد
به نزدِ خداوند، ميخوارِ مست
غرور و تكبر ز اهريمن است
چو فرعون شد غرّه و خودستاي
به يك شعله بس كاخها دود شد
به ژرفي بينديش با خويشتن
ز نورِ حقيقت چو روشن شوي
/ |