|
اي خاك تو به ز دُرّ و
گوهر
پاينده بمان چو ماه و خورشيد
بس بارِ گران به جان كشيدي
فرزند هزاره و قروني
هرگز نشوي ز دل فرامُشت
گه كوفت به سنگِ غم سرت را
بس نوحهي جانگزا شنيدي
دشمن بگسست بندت از بند
بر سينهي تو زدند خنجر
بر جان تو كرده دست يازي
افكند تو را ز پا دگر بار
سوزاند تو را در آتش خويش
بيمار شدي و زار و نالان
ماندي به زمانه جاودانه
او در همه جا تو را نگهداشت
پيوسته تو بودي و خدايت
در گلشنت آشيانهي من
از توست سراسرِ وجودم
از آب و گِلت شدم تناور
آميخته با تو سرنوشتم
كي بگسلم از تو مهر و پيوند؟
از توست همه تن و روانم
در دامن تو بگيرم آرام
گيري تو به سينه پيكرم را
جز عشق تو نيست در دل و جان
با غير تو آشنا نگردم
نيكوتر و برتر از جهاني
/ |
|
ايرانِ عزيزِ مهر پرور
وي مهدِ كِي و قباد و جمشيد
بس جور و غمِ زمانه ديدي
تصوير هزار بيستوني
اي مهد حماسهساز زرتشت
گه خَست زمانه پيكرت را
بس آتش و آذرخش ديدي
از فتنه سلم و تور يك چند
اسكندر و دشمنان ديگر
دردا و دريغ قوم تازي
چنگيزِ ستمگر و تبهكار
تيمور سيهدل بدانديش
از فتنه قومِ ترك و افغان
با آن همه فتنهي زمانه
همواره تو را خدا نگه داشت
در عمر دراز و دير پايت
اي قبلهي جاودانهي من
بر خاك تو ديدگان گشودم
چون تازه نهال ريشه گستر
مهر تو سرشته با سرشتم
گر بر گُسِلند بندم از بند
تا زندهام از تو پر توانم
چون ديده به هم نهم سرانجام
بر خاك تو مينهم سرم را
جزيي ز تو ميشوم به پايان
هرگز ز تو من جدا نگردم
زين روي تو عشق جاوداني
/ |