اي وطن(1)     
 

خاك راهت توتياي چشمِ جان
آفرين بر اين تناور بيخ تو
سال عمرت كِي بگنجد در سخن؟
سينه‌ات آكنده از فريادهاست
همچو الوند و دماوند و سهند
مردمت جان بر كفاني سخت‌كوش
خاك پاكت برتر ار درّ و گهر
از تو دارد خاطرات بي‌شمار
هگمتانه مهد قوم ماد بود
پارسي چون كوه، پا برجا بُود
پيش جانبازانت آرد سر فرود
آبِ آبي رنگ درياي خزر
نيمِ ديگر، ديلم و مازندران
نقش رستم را شكوهي ديگر است
شد كتاب عشق باز از ديرباز
يادگارِ مردمي يكتاپرست
شهريارِ بخردِ با فرّ و هوش
خالق آب و هوا و خاك را
آسمان و بحر و بر را آفريد»
(2)
بوده‌اي يكتاپرست و راد كيش
بر جهان‌داور فرستادي درود
از دل و جان عاشق و مفتون توست
آفرين بر عشقِ جاويدان ما
قطره‌اي از ساغرِ صهبايِ تو
شور و فرياد و خروشم از تو هست
ريشه‌هايم در درون خاك توست
خشك گردم همچو شاخي بي‌ثمر
مي‌رود از جان و دل، نيرو و تاب
جان‌ِ ناچيزم به قربان تنت
بند بندت بسته با جان منست
ياد باد از جشن فرخ مهرگان
كز فراسوي زمان‌ها آمده‌است
مهرِ تابانت، پرستش سويِ
(3) من
يادم آيد از سرودِ مهريشت
(4)
پرتوي از عشقِ بي‌همتاي توست
داد نور و روشني بر اين ديار
در حقيقت شاهكار دين اوست
هست اوج قدرت فكرِ بشر
گوهري باشد به فرق روزگار
به كه بنويسي ورا با آبِ زَر
مانده‌اي بسيار و خواهي ماند هم
از حوادث كِي كمر خم كرده‌اي؟
گه تنت خونين شد و گاهي سرت
بارها بُردت به غرقابِ هلاك
ساختت چون كوه، سخت و استوار
گشته‌اي پولادگون و آهنين
كاري و بُرّنده و خونريز بود
زان ستمگر مي‌كند يادآوري
بر دل و جانت غم آورد و زيان
با تو آن كس چه گويم چون نمود؟
ظلم‌ها در حق تو تيمور كرد
ضربه‌هاي ازبكان كين‌توز بود
در حريمت تركتازي كرده‌اند
رستي از چنگ و كفِ كفتارها
تا ستمگر را به بند آورده‌اي
سام و زال و رستم و اسفنديار
داد جان را بر سر پيمان تو
ياد كن از دخترت، گُردآفريد
گيوها، گودرزها، گُشوادها
(5)
لاله‌ات با خون او آغشته شد
عاشق ايران ورجاوند خود
پرتو افشانده‌ است هر سويي چو مهر
بهر تو تا قلب دشمن تاخته
بود هم آزاده هم ميهن پرست
در كَفَش تيغِ جزا و كيفر است
بابك و بومسلم و يعقوب تو
برمكي‌ها پنج انگشت تواند
شد نمايان پرچمِ سامانيان
گاه مردآويج و گاهي مازيار
دودمان بويه را پرورده‌اي
راند بر موج گران خوارزمشاه
نادرت شد مرد ميدانِ نبرد
چون امير نامي
(11) و قائم‌مقام
در غم و سختي نگهبان تواند
جاودان مانَد به گيتي نام تو
پور سينا گوهرِ بُگزيده‌ات
مولوي عطرِ تنِ گُلبويِ توست
شيخِ صنعان
(13) از تو عشق آموخته است
ناله‌ي ني، نغمه بلبل تويي
دشت و كوهت مظهرِ پايندگي
در خورِ شير ژيان روباه نيست
اي فداي خاك راهت جانِ من
در كنارت سايه‌ي اهريمن است
بگسلان دام دو صد صدام را
خم نگردد شانه‌ات از بارِ غم
بر تو و دلدادگانت آفرين

                                                      
/

 

اي وطن، اي عشقِ پاك و جاودان
نيست پيدا مبدأ تاريخِ تو
مادري ديرينه سالي و كهن
كوه و دشتت زادگاه يادهاست
قلّه‌هايت سرفراز و سربلند
آب‌ها و رودهايت پرخروش
دامنِ عطر آكنت مهدِ هنر
هر ده و هر شهر و هر كوي و كنار
سرزمينت بارگاه‌ِ داد بود
پارس مهد كورش و دارا بُود
از ارس تا ساحل اَروند رود
سينه گسترده است از سوي دگر
گر سپاهانت بُود نيمِ جهان
تختِ جم فرّ تو را يادآور است
چون در آن كوه بلند و سرفراز
كز هزاران سال برجا مانده است
زان زمان، در آن كتيبه، داريوش
«مي‌ستايد هورمزدِ پاك را
آن‌كه شادي و بشر را آفريد
اين رساند، كز هزاران سال پيش
پيشِ بت‌ها، سر نياوردي فرود
هر كه در رگ‌هاي پاكش خونِ توست
عشق تو باشد فروغِ جان ما
من كه هستم؟ موجي از دريايِ تو
سرخوشي و حال و جوشم از تو هست
تار و پود من ز خاك پاك توست
ريشه از خاك تو گر آرم به در
يا چنان ماهي كه دور افتد زِ آب
بر ندارم دست خويش از دامنت
پهنه‌ات خاك نياكان منست
جشن نوروزت توان بخشد به جان
تيرگانت شادي‌افزا چون سده است
كوه البرز تو رو در روي من
چون بتابد مهر بر اين كوه و دشت
گاتها و يشت‌ها آواي توست
شَت اشوزرتشت تو خورشيدوار
«فكر و گفت و كار نيك» آيين اوست
اين سه پند نغز و ژرف و مختصر
نيست اين گفتار تنها يك شعار
برتر از آن نيست گفتاري دگر
اي وطن اي مظهر شادي و غم
گرچه گاهي چهره در هم كرده‌اي
ضربه‌ها آمد فرو بر پيكرت
واي از آن ضربه‌هاي هولناك
آن همه زير و بم اندر روزگار
بس كه ديدي ضربه‌هاي سهمگين
خنجر افراسيابي تيز بود
آتش بنيان كنِ اسكندري
حمله‌هاي بي‌امان تازيان
تيغ چنگيزي دلت را خون نمود
جور تيموري تو را رنجور كرد
ناوك تركان غُز جانسوز بود
ترك و تازي با تو بازي كرده‌اند
بارها و بارها و بارها
كاوه را در دامنت پرورده‌اي
ديده‌اي رزم آوران بي‌شمار
آرش آن پرورده‌ي دامان تو
چشم جانت بس شگفتي‌ها كه ديد
كِي رَوَند اين نام‌ها از يادها؟
تا سياووشت به ناحق كُشته شد
هم سورِن
(6) را پروراندي هم اُرُد
(7)
گوهر دُردانه‌ات بوذرجمهر
پور فرخ‌زاد
(8) آن جان‌باخته
گر ابولؤلؤ
(9) به خون يازيد دست
هرمزانت
(10) پاكبازي ديگر است
ياد باد از عاشقان خوب تو
رودكي‌ها از تن و پشتِ تواند
تا كه پيش دشمنان بندي ميان
بس گهرها پروراندي در كنار
راه بر بيگانگان سد كرده‌اي
تا تو را قومِ مغول بستند راه
چون ز بي‌دردان دلت آمد به درد
در كفِ آزادگان دادي زمام
شعر و عرفان و ادب جان تواند
تا بُود فردوسي و خيامِ تو
سعدي و حافظ دو نور ديده‌ات
گر نظامي خالِ حسنِ رويِ توست
در رهت اين مقفع
(12) سوخته است
اوجِ زيبايي و بوي گل تويي
در كويرت خفته راز زندگي
بر درت بيگانگان را راه نيست
اي وطن، اي نازنين ايرانِ من
مرز و بومت در نبردِ دشمن است
پاره كن اين قيد و بند و دام را
همچنان بگذشته‌ها اين بار هم
اي وطن، اي رشكِ فردوسِ برين

                                                    
/

1- اين شعر در سال ١٣٦١ و در بحبوحه‌ي جنگ ايران و عراق سروده شد.

 2- اشاره به كتيبه داريوش در نقش رستم

 3- در آيين زرتشت نمازگزار بايد نمازش را رو به سوي نور و روشنايي بخواند معني پرستش‌سو تقريباً مشابه قبله در اسلام است.

 4- يكي از طولاني‌ترين و زيباترين يشت‌هاي اوستا

 5- نام سه تن از پهلوانان نامي شاهنامه

 6- سورِن يا سورِنا نام يكي از سرداران به نام دوران اشكاني است كه بر رومي‌ها پيروز شد

 7- اُرُد: نام يكي از پادشاهان مقتدر و با كفايت اشكاني

 8- پور فرخ‌زاد مصود رستم فرخ‌زاد سردار معروف نامدار يزدگرد سوم است كه در جنگ با تازيان كشته شد و همين امر يكي از عوامل شكست ايرانيان گرديد

  9- ابولؤلؤ يا فيروز شاهزاده ساساني است كه اسلام آورد و عمر به دست او كشته شد

 10- شاهزاده ديگر ايراني كه گرچه اسلام آورد ولي از مخالفان و دشمنان سرسخت عمر بود. مي‌گويند ابولؤلؤ به تشويق و تحريك او عمر را كشت.

 11- مقصود اميركبير است

 12- ابن مقفع از بزرگ‌ترين دانشمندان عرب زبان ايراني است كه كتاب‌هاي زيادي را از فارسي پهلوي به عربي ترجمه كرد يكي از آنها خداينامك است كه فردوسي آن را به نظم در آورد. در آغاز كيش زرتشتي داشت و نامش روزبه و پدرش دادبه بود. بعداً گرچه اسلام آورد ولي به باورها و سنن ايراني سخت پاي‌بند بود و همين امر باعث شد كه دشمنان و عمّال خليفه او را مثله كنند و در آتش بسوزانند اين رباعي منسوب به اوست.

اي خانه‌ي مهر گر شــدم از تو برون                 با ديده‌ پراشك و دلي غرقه به خون

سوگند به خاك درت اي خانه‌ي مهر                 تن بردم و دل نهادم اينـجا به درون

 13- شيخ صنعان كه عشق او به دختر ترسا در ادبيات ايران معروف است.