بارگاه شعر   
 

اي پُر از احساس و عشق و شور و حال
آشنا با ناله‌ها و سوزها
جسم و جانم را در آن آتش بسوز
سوزم و آغاز خودسازي كنم
خود ندانم كز كجايم، كيستم؟
آتشِ بي‌شعله‌ي افسرده‌اي
ساغري هستم، كه خالي از مِيَم
گفته‌ام را نغز و شورانگيز كن
شام تارم روشن از انوار توست
تا سپهرِ آبي گوهر نشان
فارغ از انديشه‌ي بود و نبود
مست گردد عاقل از صهباي تو
خاك راهت همچو دُرّ و گوهر است
كيميايِ جاودانِ جانِ پاك
دستِ معمارِ هنر بنيانگرت
از بسي اسرار آگاهت نمود
چون‌كه استادت، خداي عشق بود
بر فراز كهكشان افراشتت
در فضايت بويِ ياس و نسترن
چلچراغت مهر و ماه و اختران
رنگِ ديوارت چو مهتاب سحر
نور دل تابيده بر آيينه‌ها
سنگفرشت لؤلؤ و مرجان بُود
اشك آذين داده آن را با گهر
انگبين و مي به جاي آب جو
پلكانت مرمرِ سبزِ اميد
آنكه، همزادِ بني‌آدم بُود
مي‌وزد بر آن نسيم شور و حال
پر شد از انديشه‌ي نام‌آوران
خرّمي از نوبهارت آشكار
زاه تا عرشِ خدايي برده‌اي
جان به مشتاقان خود آسان دهي
كي تو را زيبد كلام نارساي؟
گفتن هذيان بسي آسان بُود
شيشه‌ي رنگي نخواهد شد گهر
گوهري را چشم دل بر گوهر است
يا كه سست و مايه‌ي سردرگمي است
خامُشيش از شاعري خوشتر بُود
تا دهد احساسِ شاعر را بُروز
جز رسايي بر زبانِ شعر نيست
نو بگو اما نه سست و نادرست
نارسايي از گروهي ژاژخاي
كي نمايد معجزِ پيغمبري؟
هر خودآرايي جهان‌آرا نشد
هر شباني موسيِ عمران نگشت
هر صدف را سينه گوهربار نيست
بر حذر باش از بيان نتدرست
ضربه بر اين كاخِ گردون‌سا مزن
خويشتن را زار و سرگردان مكن
راهِ دل، گه سهل و گاهي مشكلست
راهِ كويِ دوست ناهموار نيست
چون نداند راه سوي چَه رود
رفت اما راه را از چَه نيافت
پيش رويش ورطه‌اي گردد پديد
ناگهان در پيش رو بيند سراب
پاسخ آيد گم شدي اي راهپو!
راهش از راهي كه مي‌پويي جداست
هر كسي را در حريمش راه نيست
كاخِ شاهانِ سخن گستر بُود
كِش از آغازش نداني شرح و حال
هست روشنگر چو مهرِ تابناك
جلوه‌‌ي نيكي و مهر و نور هست
آن‌كه چون خورشيدِ مهرافشان بُود
ريشه‌هايي هست از شعر و سخن
شد نمادي از فضيلت پروري
كز فنونِ شعر آگه بوده‌اند
برد آن را «بوشكور» اندر فراز
شعر را نيرو و شوري تازه داد
يافت شعرِ پارسي از او توان
چنگ بر كف تا حريم شاه رفت
اَفكنَد در گوش دل آواي خويش
مانده بر جا چون گلي خوش رنگ و بو
شعرها بنهاده از خود يادگار
كرد آهنگِ سفر از سيستان
يكسر از ايران و ايراني سرود
كاخ نظم از روزگاران كهن
شعر را آميخت با اندرز و پند
در دوبيتي‌هاي «بابا»
(2) شكّر است
شاعر نام‌آور ايام را
گشت هم‌پيوندِ نظمِ جان فزاي
از «معزي» شعر خوش بنيان گرفت
چون دُري آرايه شعر دري
پنج گنج
(4) از آن سخن پرداز بين
از مدائن تحفه زي شروان ببُرد
چون صدف دُربار و مرواريدزاست
جان فزايد شعر فرزندش، «كمال»
گرچه خود از بوي جانان مست گشت
در تن عرفان عالم جان دميد
بوستان و گلستانِ جاودان
شعرشان شهد است و قند و انگبين
شعر و عرفان زو بلند آوازه شد
كوفت بر فرق ريا و زرق و كِيد
بارگاهي ساخت در عرشِ برين
چون «كليم» و «محتشم» پر شور و حال
«صائب» و «عُرفي» غزل‌ها ساختند
شعر را آراست با دُرّ و گُهر
شعر «قاآنيِ خوش و جان‌پرور است
گاه آرامند و گاهي پرخروش
گاه باشد شاد و گه درد آشنا
بارگاه شعر از آنان يافت زيب
با قلم كارِ دم شمشير كرد
دستِ هر بيگانه را از پشت بست
هم بُود پر شور و شيوا، هم روان
شعر نو را آن زمان آغاز كرد
چيست خون نو به جز مضمون نو
ويژگيِ زهره در چنگش بُود
هست كاري نادرست و ناروا
گل همه حُسنش به بوي و رنگ هست
شاعران را شد چراغي رهنمون
كاين دو، تار و پود شعر ما بُود
تافته شعر كهن نورش بر آن
خود چنان نثر است در گفت و شنود
سوي ديگر پرتو «پروين» بُود
گفته‌اش باشد چو موجِ پر خروش
آيد از اشعار او بوي بهار
گفت‌وگوهاي فراوان آفريد
«فرخ»‌و «مسرور» و «سرمد» خوش سخن
سايه گستردند چون سرو سهي
بارِ ديگر پر شد از رطلِ كهن
چون «فريدون»
(10
) و «اميري»(11) اوستاد
پيروي كردند از سبك كهن
زندگان را نام نشمارم دگر
نام ناوردم، مرا معذور دار
از بدِ دوران نمي‌يابد گرند
باد و بارانست در آن بي‌اثر
كي خلل يابد ز سوزِ آفتاب؟
ز آتشِ يك شعله شد زير و زِبر
قصر پرويز آن بلند ايوان چه شد؟
طاق كسري كهنه شد، نابود گشت
آن همه فرّ خيال‌انگيز كو؟
كاخِ گردونساي قيصر خاك شد
تا جهان باقيست باشد پايدار
گنجِ شعرِ پارسي بر جا بود
هر كسي را شعر تر در سينه نيست
راه دشواريست، نا‌آگه مرو
شعرِ نيكو چشمه‌اي خودجوش هست
هيچ شعري چون لبِ خاموش نيست
يك سخن بس گر سرايي را كس است

                                                       
/

 

شعر اي فرزند زيباي خيال
اي رفيق لحظه‌ها و روزها
آتشت را در نهادم برفروز
تا ميان شعله‌ها بازي كنم
بي تو من هيچم، سرابم، نيستم
بي تو جسمم، جسم سردِ مرده‌اي
بي تو همچون سايه‌اي از خود نيَم
ساغرِ جان مرا لبريز كن
آرزويم خلوتِ ديدار توست
با تو هر شب مي‌روم تا كهكشان
بر فرازِ آسمان‌هاي كبود
باز مي‌ماند زبان در پاي تو
بندگيت از پادشاهي خوش‌تر است
گوهرِ انديشه‌هاي تابناك
افسر و فرّ بزرگي بر سرت
پيرِ داناي خرد راهت نمود
آنچه را كردي برايِ عشق بود
همچو گل در گلشن دل كاشتت
بارگاهت پاي بگرفت از سخن
سقفِ پرنقش و نگارت آسمان

سر ستون‌هايت نمودار هنر
فرش‌هايت تار و پود سينه‌ها
شمعدان‌هايت بُلور جان بُود
پرده‌هايت پرنيانِ چشمِ تر
سردرت رنگِ سپيدِ آرزو
دور تا دورت بود ياس سپيد
پايه‌ات سنگِ سياه غم بُود
رُسته ذر باغت گلِ سرخ خيال
پهن دشت بي‌كران تا بي‌كران
در تو فصلي ره ندارد جز بهار
ره به عرشِ كبريايي برده‌اي
همچو عيسي مردگان را جان دهي
اي تجلي‌گاه انوار خداي
نارسايي در سخن هذيان بُود
ژاژخايي نيست همتاي هنر
گرچه گاهي از گهر رنگين‌تر است
شعر يا شيوا و نغز و مردمي‌ است
شاعر ار بي‌مايه و بي‌بر بود
شعر بايد پُر بُود از درد و سوز
كهنه و نو در جهانِ شعر نيست
نو خوش است اما نه بي‌معنا و سست
گفته‌هاي سست و خام و نارساي
كي بُود آيينه‌ي شعرِ دري؟
هر سرودي نغز و شورافزا نشد
هر فروغي پرتوِ يزدان نگشت
هر گلي شايسته‌ي گلزار نيست
گر تويي در شاعري نوپا و سست
تيشه بر اين سرو بي‌همتا مزن
بارگاه شعر را ويران مكن
راه شعر و شاعري راه دلست
از براي آشنا دشوار نيست
گر كسي ناآشنا زين ره رود
هر كه نا‌آگاه در اين ره شتافت
ناتوان و نامراد و نااميد
سويِ ديگر راه پويد با شتاب
بانگ بردارد كه كاخ شعر كو؟
بارگاه شعر در عرشِ خداست
هر سري از سرّ آن آگاه نيست
اين رهِ مردان نام‌آور بود
شعر در ايران بُود بس ديرسال
«گاتها» گفتار شت زرتشتِ پاك
آن سخن‌ها جمله شعر و شور هست
ريشه‌ي شعر دري در آن بُود
در سرايش‌هاي شيواي كهن
از هجوم تازيان، شعر دَري
پيشگاماني در اين ره بوده‌اند
گر در اين ره «حنظله» شد پيشتاز
چون «كسايي» پاي در اين ره نهاد
تا «شهيد بلخي» آمد بي‌گمان
«رودكي» روزي كه از اين راه رفت
«رابعه» با شعرِ شورافزاي خويش
از «منوچهري» بسي شعر نكو
«عسجدي» و «عنصري» نامدار
«فرخي» با حُله‌هاي تارِ جان
چون «دقيقي» شاعري آزاده بود
ساخت «فردوسي» خداوند سخن
«ناصر خسرو» به طرزي دلپسند
كلك فخرالدين
(1) خوش و جان‌پرور است
بشنو از جان گفته‌ي «خيام» را
خامه «مسعود سعد» از حصنِ
(3) ناي
گر كه عرفان ار «سنايي» جان گرفت
نغز و شيرين است شعر «انوري»
از «نظامي» در سخن اعجاز بين
كلكِ «خاقاني» دل از خاقان ببُرد
گفته‌ي «زرتشت پژدو»
(5) جانفزاست
ويژگي‌هايي است در شعر «جمال»
عطر «عطار» است در اين پهن‌دشت
شعرِ «مولانا» شگفتي آفريد
كرد برپا «سعدي» روشن روان
«اوحدي» و «هاتف» و «ابن يمين»
از «عراقي» روح عرفان تازه شد
با سلاح طنز اشعار «عبيد»
«حافظ» آن آزاده‌ي شورآفرين
هست اشعار دلاويز «وصال»
«وحشي» و «اهلي» در اين ره تاختند
گفته‌ي «خواجو» كه باشد مُشك تر
در غزل‌هاي «فروغي» شكّر است
«بيدل» و «هاتف» چو «اقبال» و «سروش»
شعر «عبرت» چون «نشاط» و چون «صبا»
ديده گلزارِ ادب چندين «اديب»
(6)
«عارف» آن دلداده‌ي آزاد مرد
شعرهاي «عشقي» ميهن پرست
شعر نغزِ «ايرج» شيرين زبان
زان سپس «نيما» دري را باز كرد
شعر را بايد دميدن خون نو
مقتضاي شعر آهنگينش بُود
حذف موسيقي و وزن از شعر ما
شعر را موسيقي و آهنگ هست
هر يك از اينها به اعصار و قرون
شعر ما بي اين دو نازيبا بُود
نو كه باشد وزن و آهنگي در آن
وزن و آهنگي اگر در آن نبود
از «بهار» اين پهنه، عطرآگين بُود
«فرخي يزدي» بسيار كوش
با «وفا»
(7) گر بگذراني روزگار
بازتابي كز «فروغ» آمد پديد
«ياسمي» آورد بوي ياسمن
«ناصح» و «منشي» و «پژمان» و « رهي»
از سه «مهدي»
(8) ساغرِ شعر و سخن
«شهريار» و «خانلري» و «مهرداد»
(9)
«نيّر»
(12) و «حالت» چو «ورزي» در سخن
از «جلي» ماند است شعر نغز و تر
اي بسا كز رفتگانِ نامدار
بارگاه شعر اين كاخ بلند
سيل و توفان نيست در آن كارگر
كِي شود از شعله‌ي آتش خراب؟
ليك كاخِ خسروان نامور
كاخ دارا و انوشروان چه شد؟
تختِ جم در كام آتش دود گشت
شوكت و گنجينه‌ي پرويز كو؟
قصر خاقان نقش‌هايش پاك شد
ليك شعر ژرف و نغز و استوار
بي‌گمان تا گردش دنيا بُود
هر سرودي بهر اين گنجينه نيست
گر تو شاعر نيستي زين ره مرو
اين سخن از خُرديم در گوش هست
گر تو را اين چشمه‌ي خودجوش نيست
بيش از اين از من سخن گفتن بس است

                                                       
/

 1- مقصود فخرالدين اسعد گرگاني سراينده منظومه ويس و رامين است

 2- بابا طاهر همداني معروف به بابا طاهر عريان

 3- قلعه‌ي ناي كه مسعود سعد چندين سال در آنجا زنداني بود

 4- مقصود خمسه‌ي نظامي است

 5- زرتشت بهرام پژدو شاعر زرتشتي قرن هفتم مي‌باشد

 6- در ادبيات ايران نام چند شاعر كه تخلص اديب دارند مشهور است از جمله اديب الممالك فراهاني، اديب نيشابوري، اديب آزاد، اديب كرماني، اديب همداني، اديب السلطنه سميعي و چندين اديب ديگر كه معروف‌ترين آنان اديب‌الممالك فراهاني و اديب‌السلطنه‌ي سميعي و اديب پيشاوري و نيز اديب برومند هستند.

 7- مقصود نظام وفاست

 8- مقصود از سه مهدي، دكتر مهدي حميدي شيرازي، مهدي سهيلي و مهدي اخوان ثالث است

 9- مهرداد اوستا

 10- فريدون توللي

 11- اميري فيروزكوهي

 12- نيّر سعيدي  (مير فخرايي)