باغبان و رهگذر
 

برآورد از پشت ديوار سر
سرشت از گلاب و مي و انگبين
نگه كرد بر شاخِ پُر باروبر
ز بُن شاخه‌ي بارور را شكست
فرو ريخت از شاخه‌ها بر زمين
به خاك و به خاشاك آلوده شد
بيفكند بر شاخِ ديگر نظر
صداييش زان كارِ بد داشت باز
برون گشت شوريده دل باغبان
به تلخي نگه كرد و لب برگشاد
شكستي چرا شاخ پر بار و بر؟
نكوهش كند هر كس اين شيوه را
بُود ميوه‌اش بهره‌ي رهگذر
مرا دل بيازرد و خاطر بِخَست
روانم دژم گشت و اندوهناك
چه آري به كف حاصلي زين بدي؟
ز شاخي كه بر مي‌خوري مشكنَش
فراوان شكر پاره پرورده بود
شكر پاره را بر زمين ريختي
خزان‌ها چو دور بهاران رود
بپويد به تدريج راه كمال
بيارد گُل و برگ و پر بر شود
به زودي كند گل، نشيند به بر؟
پسرها از آن بهره برداشتند
زمانه ندارد شكيب و درنگ
به جان و به تن شور و نيرو توراست
كه كوته بُود فرصتِ روزگار
بدي را تواند كند هر كسي

              
                                     /

 

ز باغي كهن شاخه‌اي بارور
بر و بار آن شاخ شهد‌آفرين
گذر كرد زانجا يكي رهگذر
سرِ شاخه بگرفت و با زورِ دست
بَر و بارِ شيرين‌تر از انگبين
به روي هم آن ميوه‌ها توده شد
پس از آن دگرباره آن رهگذر
چو شد سويِ آن شاخه دستش دراز
درِ باغ شد باز و ناگه از آن
برِ رهگذر آمد و ايستاد
غمين گفت، كاي از خدا بي‌خبر
فكندي به خاك از چه اين ميوه‌ را؟
هر آن شاخه كز باغ آيد بدر
به دستت چو اين شاخِ پر بر شكست
چو افكندي اين ميوه‌ها را به خاك
گرفتم بر اين باغ آتش زدي
درختي كه سايه دهد مفكنش
بسي ميوه اين شاخه آورده بود
تو با خاك آن را بياميختي
ببايد كنون روزگاران رود
كه تا شاخ نورُسته گردد نهال
پس از آن درختي تناور شود
تو پنداشتي شاخه‌ي سبز و تر
پدرها در اين بوستان كاشتند
زمان پرشتابست و ايّام تنگ
به خويش آي، تا زورِ بازو توراست
در اين پهنه‌ي خاك تخمي بكار
نكويي نيابد ز هر ناكسي

                                                  /