بانوي كابل (1)          
 

گردش دوران چه ظلم‌ها كه بر او كرد
باد خزانش فسرد چون سمن و گل
زندگيش را دريغ و درد تبه كرد
جور و جفا بر زنان نه چاره‌ي درد است
سلطه‌ي بيگانه بازداشتش از كار
خسته ولي بي‌پناه و شعله به جانست
تيره‌دلان سخت بسته‌اند رهش را
پاي ورا نيز بسته با رسن و بند
اين همه بي‌مهري و ستم به زن از چيست؟
رخ ننمايد مگر به كودك و شويش!
در پي تحقير زن ز پا  ننشستند
اي زن بيمار، چاره صبر و شكيب است
بلكه نمودار ناسپاسي و سرديست
چونكه ورا دست و پاي در غل و بند است
مرغك پر بسته تپيده به خوني!
جام غرورت چرا شكست و نگون شد؟
غنچه و گل پايمال جور خزانست
زان همه شأن و مقام زن اثري نيست
زان همه تهمينه و بر آن همه سهراب
شيرزن هم زبان، دگر وطني نيست
از پي نابودي تو بسته كمر را
فرّ هما و نشان ناموري را
دُرّ دري جاودان به دُرج
(4) دهانت
مايه فخر و فروغ جان تو باشد
پاس بدارش كه اين زبان مهانست
مهد بزرگان روزگار در آن بود
ناموراني براي كشور ايران
پيشرو شعر جاودانه‌ي ما شد
شد ز همين شهر «بوشكور» سخندان
ديده‌وري از قباديان كهن بود
پير بزرگ هرات
(5)، پير مرادت
آن‌كه به جانش فروغ و عشق خدايي است
شعر تر و عارفانه‌اش شكر آگين
پور هراتست و رهرو ره عرفان
او كه ز نو جلوه‌اي به نقش گري داد
بوده‌اي آزاده. گشتي از چه گروگان؟
از چه چو مه زير ابر تيره نهاني؟
از چه فرو بسته‌اي به كام زبان را؟
گرچه نبيني به شهر غير تباهي
اين همه زنجير و قيد و سلسله بگسِل
با ستم طالبان هر آينه بستيز
دختر مهراب رستمي دگر آور

                                                          
/

 

بر زن كابل گريستم به غم و درد
واي كه بانوي رنجديده‌ي كابل
روز ورا ابر تيره، تار و سيه كرد
گر چه در آن بوم و بر ستيز و نبرد است
هر زن كارآفرين و آگه و هشيار
زن پس رويين حصار خانه نهانست
تا كه نبينند روي همچو مهش را
بر رخ او دست جهل برقعي افكند
دختركان را رهي به مدرسه‌ها نيست!
زن، در دانشگه است بسته به رويش!
هان در گرمابه‌ي زنانه ببستند!
مرد به زن نيست محرم ارچه طبيبست
اين‌همه توهين به زن نه شيوه‌ي مرديست
از همه سو بانگ اعتراض بلند است
بانوي كابل چگونه هستي و چوني؟
جذبه و شور و حماسه‌هاي تو چون شد؟
چهره سيندخت
(2)ها به برقع نهانست
واي ز رودابه‌ها
(3) دگر خبري نيست
ريخت شفق جاي اشك از مژه خوناب
كشته سهراب هست، تهمتني نيست
بهر تو آورده خصم عصر حجر را
تا ز تو گيرد زبان و لفظ دري را
بانوي كابل درود باد به جانت
زانكه زبان دري، زبان تو باشد
راز بقا و هويت تو در آنست
دامن تو خاستگاه ناموران بود
بوم و برت پرورانده است به دوران
«حنظله» از بادغيس نغمه‌سرا شد
«رابعه» را بلخ پروراند به دامان
«ناصر خسرو» كه مرد شعر و سخن بود
بود سخندان شهيد بلخي رادت
دامن غزنين زادگاه «سنايي» است
«مولوي» از شهر بلخ گشت خدابين
«جامي» آن جاودانه شاعر دوران
مايه وراست از هرات خامه‌ي «بهزاد»
مادر اين مردم نژاده تويي، هان
بانوي كابل تو از تبار بهاني
دامن تو پرورانده است مهان را
گرچه ز هر سوي ظلمت است و سياهي!
بند ستم را ز دست و پاي فرو هل
بهر رهايي ملك خويش بپاخيز
اين شب تاريك را بتاب و سرآور
                                                      
/

1- در حاشيه‌ي رويدادهاي ناگوار افغانستان و سقوط كابل در پاييز 75 سروده و در جرايد درج گرديد.

 2- سيندخت همسر مهراب كابلي  و مادربزرگ رستم كه از زنان مشهور، خردمند و چاره‌گر شاهنامه به شمار مي‌رود.

 3- رودابه دختر سيندخت و مهراب كابلي مادر رستم و نخستين زني كه فرزند را از طريقه‌ي شكافتن پهلو به دنيا آورد.

 4- دُرج: جعبه كوچك جواهر

 5- پير هرات: مقصود خواجه عبدالله انصاري عارف و بينش‌ور معروف ايران است.