|
به چشمانش عينك، عصايش به مُشت
كلامش چو دانشوران دلنشين
گرفت از سرِ مهر دستش به دست
به فرزندِ فرزندِ خود داد پند
نشيب و فرازِ زمان ديدهام
نثارت كنم حاصلِ عمرِ خويش
كزين لحظهها، عمرها سر رسد
كه باشد بهين نعمتي رويِ خوش
ز ناراستي رستگاري مجوي
مبر با بدي زندگي را به سر
شود جاودان شادمان، جانِ تو
/ |
|
جهانديده پيري، دو تا كرده پشت
رُخش سربسر پر ز آژنگ و چين
شبي در برِ پورِ پورش نشست
به لحنِ خوش و شيوهاي دلپسند
كه من صد بهار و خزان ديدهام
مرا تجربت شد ز اندازه بيش
بدان قدرِ هر لحظه چو در رسد
ز هر ناگواري مكن رو تُرُش
به جز راستي راهِ ديگر مپوي
گرت نيكي از دست نايد، پسر
كه تا باشد آسوده وجدانِ تو
/ |