|
گذشته است عمرم ز پنجاه
و پنج
همايِ جواني ز سر رخت بست
چو آب روان روزگاران گذشت
قد و قامت سرو را خم كند
دگر كاست نيرويِ سرپنجهام
بهارِ خوشِ زندگاني گذشت
كه سوي نشيب و سرازيريَم
شود بر تنم خستگي آشكار
گذشتِ زمان بر تنم كوفت مشت
ز شورِ جواني نشاني نماند
وگر گيسوان رنگِ خاكستر است
چو خاكستري مانده از كاروان
تو گويي كه تن گردد از جان تهي
از آن گوهران خود نماند نشان
كنونش شناسم كه درباختم
خزان چون رسد، رخت بندد بهار
كه بر بيش و كم هيچگه دل مبند
روان را قوي دار و دل را جوان
بر آن دل نبندند اهلِ نظر
كند پيرِ رنجور را هم جوان
خزان از بهاران گهي خوشتر است
كه آن را به يك عمر بنوشتهام
به فرزند و ديگر عزيزان من
كه پيرت كند گردش روزگار
/ |
|
در اين گِرد گَردان
سرايِ سپنج
از اين پس به پيش است دوران شصت
نگه سير ناكرده دوران گذشت
توان را گذشتِ زمان كم كند
زمان پنجه افكنده در پنجهام
دريغا كه دورِ جواني گذشت
كند چين رخ آگه از پيريَم
كنون آشكارا به هنگام كار
گهي شانه درد آيد و گاه پشت
به دست و به بازو تواني نماند
اگر مويِ خاكستري بر سر است
نشانيست ز آتشفشانِ نهان
هر آنكه شود تاجِ دندان تهي
سرانجام ديگر به درجِ دهان
گهر داشتم، قدر نشناختم
بفرسودم از گردش روزگار
مرا داد پيري خردمند پند
چو تن گشت افسرده و ناتوان
بُود زندگي چون صبا در گذر
دل و روح و انديشه پرتوان
به پيرانه سر جذبهاي ديگر است
كنون حاصل عمر بگذشتهام
بود كوته و مختصر اين سخن
جوانا زمان را غنيمت شمار
/ |