|
همنوا با نواي جان منست
بر لبِ هر دو يك سخن جاريست
مايه از ذاتِ خويشتن داريم
ما كهن شاخههاي يك بيخيم
چون دو دلداده در كنار هميم
هر دو پولادِ آبداده شديم
نگسستيم رشتهي پيمان
گرچه گاهي ز هم جدا مانديم
به گرانسنگيِ دماونديم
آريايي و پارسي گوييم
كي جدايي ميان ما باشد؟
سينهافروز و مهر پيوند است
سعدي و حافظ و نظامي را
با زبان دري نمود اعجاز
آنهمه دُرّ معرفت سُفته است
با سخن كردهاند جلوهگري
عاملي بهرِ وحدت دلهاست
همدل و همنواي ما بوده است
نثر را دلنشين و تر كرده است
بهر اين ادعا محك داريم
ريشهي شش هزار ساله ماست
ژرف پيشينهاي شگرف بود
ره به آغاز آن نبُرد خيال
هر دو در اصل هموطن هستيم
ريشه دارند در گذشتهي دور
شهرهاي كهن خراسانند
در حقيقت تويي نياي بزرگ
با دل و جان بدار آن را پاس
قدرِ اين مام دير سال بدان
هست آيينهي سراپايت
فرّ ايران باستان بيند
در سخن، ريشهها ميگنجد
روحِ ايرانيِ خراسانيست
كه در آن شرح حالِ مادر توست
سوگِ ايرج ترا نشاند به غم
مُلك آن خسرو همايوني
آمد آنگونه در برابر تو
شد ز رويان(3)
روانه زي جيحون
رخش و تهمينه و سمنگان را
برگرفت از برت جوان تو را
نشود هيچگه فراموشت
آهنين پنجگانِ رويينتن
قدرتِ بازوي تهمتن را
با كهن خاوران ز يك پشتي
بارها از تو آمدهاست سخن
چشمها سويِ نوبهارت بود
با تو بودهاست همدل و همراز
سايهاش از سرت مبادا كم
بوسه دادند بر سر و پايت
تا نبيني ز روزگار گزند
بسته با سرزمين تو پيمان
زين سبب همچو كوه، نستوهي
نور بخشند از كران به كران
لعل رُمانّيِ(6)
بدخشانت
هر يكي جلوهاي دگر به تو داد
برتر از زر بود زرافشانت
ديدني و شنيدني سبيار
نيست غير از به خود رسيدنها
ديدهاي گه نشيب و گاه فراز
ناله برخاست از رگِ جانت
زين به هم بستگي جدا باشد
مرز، آميزهاي ز آب و گِلست
طاقتت را نمود يكسر طاق
از خودت باز باخبر گردي
بر تو بادا دوباره ارزاني
ياد از آن خسروان نامي باد
از تو گفتند و از تو بشنيدند
پورِ سيناست زادهي دگرت
كو به شعر خوشِ دري جان داد
آن سخن آفرين چيره زبان
گلبُن شعر را در ايران كاشت
بود فرزندِ باژ و توسِ كهن
طالع از برج اوست كوكبِ تو
از خراسان عهدِ ساساني
سر نهادي به دامن ايران
با چنان دانش و چنان فرهنگ
كه در آن وحدتِ دوبارهي ماست
بازبيني دو پيكر و يك جان
/ |
|
تا كه تاجيك هم زبانِ
منست
ما دو آزاده را سرِ ياريست
هر دو بگذشتهاي كهن داريم
شجرِ ريشهدار تاريخيم
هر دو از ديرباز يار هميم
قُقنسآسا(2)
ز شعله زاده شديم
پيشِ توفان و رويداد زمان
سيل و توفان گذشت و ما مانديم
هر دو از يك تبار و پيونديم
آب پاك و زلالِ يك جوييم
پارسي تا زبانِ ما باشد
اين زبان گنجِ گوهر آكند است
زاده او شاعرانِ نامي را
پيرِ شهنامه گويِ معجزه ساز
رودكي هم به آن سخن گفته است
هر يك از شاعران شعرِ دري
پارسي نغز و انجمن آراست
همره و آشنايِ ما بودهاست
شعر را نغز و بارور كرده است
ما دو فرهنگ مشترك داريم
آنچه بر اين سخن، هماره گواست
كه بسي استوار و ژرف بود
رفته از عمرِ آن هزاران سال
هر دو از ريشهاي كهن هستيم
مَرو و سُغد و هرات و نيشابور
همه پروردگان ايرانند
اي خراسانِ ديرپايِ بزرگ
قومِ تاجيك قدرِ خود بشناس
مادرت هست كشورِ ايران
سُنن ديرپا و زيبايت
دل در آن جلوههاي جان بيند
كه در انديشهها نميگنجد
روح تاجيك، روحِ ايرانيست
سايهِ شاهنامه بر سرِ توست
ديده چشمت شكوه و شوكت جم
تو خود از كشورِ فريدوني
تيرِ آرش رسيد تا در تو
گويي آن تير بود آذرگون
ديدهات ديده پورِ دستان را
مرگِ سهراب سوخت جان تو را
سوگ سوزندهي سياووشت
پروراندي يلانِ شيرافكن
ديدهاي چاهِ تارِ بيژن را
زادهِ خاستگاهِ زرتشتي
در اوستاي ديرپايِ كهن
فرّهي ايزدي كنارت بود
بلخِ بامي، به ساليان دراز
فرّ نوروز و جشنِ فرخِ جم
آمودريا(4)
و سير دريايت(5)
كوهِ پامير، بر تو سايه فكند
تپههاي بلند و كوهستان
آسمانسا چو قلهي كوهي
سُغد و فرغانه چون دو دُرّ گِران
يادم آمد ز گوهرِ كانت
توس و ختلان، خُجند و شهر قباد
رازها خفته در بدخشانت
داري از ماجراي ليل و نهار
حاصلِ ديدن و شنيدنها
قرنها و هزارههاي دراز
تا جدا گشتي از نيستانت
بُعد راهي، كه بين ما باشد
اصل پيوند ما ز جان و دلست
درد هجران و روزگار فراق
كه به آغاز خويش برگردي
شوكت و فرّ عهدِ ساساني
يادِ سامانيان گرامي باد
كه ز آب و گل تو باليدند
شهر خوارزمي است بوم و برت
رودِكت، شاعري به ايران داد
رودكي اوستادِ استادان
گامهاي نخست را برداشت
گر كه فردوسي آن خداي سخن
شعرش اكنون درآيد از لبِ تو
تو جگر گوشهي خراساني
بودهاي پارهِ تنِ ايران
با چنان ارتباطِ تنگاتنگ
همدلي آرمان و چارهي ماست
پردهها گر بر اوفتد ز ميان
/ |
1- در شهريور 1378 بنا به دعوت
پرزيدنت رحمانف و شركت در جشن گراميداشت هزار و صدمين سال برپايي حكومت سامانيان و
هشتمين سالگرد استقلال تاجيكستان و چهارمين اجلاس تاجيكان جهان به شهر دوشنبه
مسافرت كردم. روز جمعه نوزدهم شهريور كه چهارمين همايش تاجيكان جهان بود اينجانب در
شمار همراهان پرزيدنت در جايگاه مخصوص قرار گرفتم و افتخار داشتم كه اين شعر و شعر
سامانيان را براي حاضران در جلسه بازگو كنم كه از ماهواره و وسايل ارتباطي ديگر پخش
گرديد. در اين مراسم عدهاي مهمان از سراسر جهان حضور داشتند.
2- ققنس مرغ افسانهايست كه منقارش
سوراخهاي بسيار دارد و آوازهاي شگفتي برميآورد و عمري بسيار طولاني دارد چون عمرش
به آخر رسد هيزم بسيار جمع ميكند و بر فراز آن مينشيند و بال بر هم ميزند تا
هيزم آتش بگيرد خود در حالي ميسوزد تخمي ميگذارد كه از آن تخم ققنس ديگري متولد
ميشود. اين مرغ را ققنوس هم گفتهاند كه معرب كلمه يوناني koknos
است
3- نام قديم مازندران طبرستان- آرش
تير خود را از كوه البرز در مازندران به سوي شرق پرتاب كرد كه مرز ايران و توران
شد.
4- جيحون
5- سيحون
6- به معني انار است، لعل رمانّي
يعني لعلي كه به رنگ انار ميباشد. حافظ در اشعارش بارها از آن نام ميبرد و رنگ
شراب را به آن تشبيه ميكند.